توصیف نظام پیاژه

یک نظریه علمی، عبارت از سازمان دادن به دانسته‌ها، داده‌ها و تبیین معانی آن‌هاست. یکی از نظریه‌های روان‌شناختی که در تاریخ روان‌شناسی نقش بسزایی داشته است و به عبارت دقیق‌تر، روان‌شناسی با آن متحول گردیده است، "نظریه تحولی ـ شناختی پیاژه" می‌باشد.

در اوایل دهه شصت، نظریه رشد شناختی پیاژه به روان‌شناسی در آمریکا راه یافت و عقاید او در دیدگاه‌های اساسی درباره کودک تأثیر گذاشت. پیاژه، به همگانی‌هایی در رشد کودک توجه داشت(به جای تفاوت‌های فردی) و معتقد بود که رشد در نتیجه کنش متقابل بین تغییرات ناشی از رسش و تجربه است. در طی بیست سال گذشته، تا حدودی به دلیل رهیافت پیاژه، علاقه روزافزونی به تأثیر عوامل بیولوژیکی، ژنتیکی و تأثیرات مربوط به رسش در رفتار ایجاد شده است.

در نظام پیاژه، تحول روانی در چارچوب دو نوع از کلی‌ترین کنش‌های زیستی، یعنی کنش "سازش" و کنش "سازمان" تحقق می‌پذیرد؛ کنش‌هایی که در طول تحول، ثابت می‌مانند و اصطلاحا تغییرناپذیرند. سازش روان‌شناختی مانند هر سازش دیگر عبارت است از، ایجاد تعادل بین "درون‌سازی" یا وارد کردن داده‌های برونی در روان‌بنه‌ها و "برون‌سازی" یا تغییر دادن روان‌بنه‌ها به منظور هم‌سطح شدن با یک موقعیت جدید. روان‌بنه‌ها که مرجع پذیرش داده‌ها و سازمان‌دهی آن‌ها هستند، نخستین واحدهای روانی(شناختی یا عاطفی) فرد آدمی را شکل می‌دهند. اگر کنش‌های روانی همواره پایدار می‌مانند، به عکس با دوره های تحول، ساخت‌ها تغییر می‌یابند.

در واقع، وقتی کودک و بزرگسال را مقایسه می‌کنیم گاهی از شباهت واکنش‌ها متعجب می‌شویم و از شخصیت کوچکی سخن به میان می‌آوریم که به خوبی می‌داند چه می‌خواهد و مانند ما بر اساس انگیزه‌های خاص عمل می‌کند. ولی گاهی هم دنیای متفاوتی را در بازی یا طرز استدلال وی کشف کرده و معتقد می‌شویم که کودک یک بزرگسال کوچک نیست.

عظمت نظریه‌های تحول از جمله؛ نظام تحولی ـ شناختی پیاژه در این است که نه تنها به عناصر متنوع و متعدد الگوهای رفتاری توجه دارد، بلکه بیش از آن و مهم‌تر آز آن بر این عقیده است که الگوهای مزبور با وجود تنوع و تعددشان، در بطن، دارای ساخت مشترکی هستند که آن‌ها را تبیین نموده و در عین حال به آن دوره تحول، وحدت می‌بخشد. بدین ترتیب فرایند "پدیدآیی ـ ساخت" و بالعکس و تقدم تحول بر هر اکتساب و به ویژه یادگیری از نوع محرک ـ پاسخ بر جبین نظام تحولی پیاژه می‌درخشد.

فرایند پدیدآیى – ساخت، هیچ گاه واجد یک آغاز مطلق نیست اگر چه همواره به یک پایان نسبى راه مى‌یابد. پیاژه در این باره با بیانى دقیق و صریح مى‌گوید:

« به نظر من یک ساخت، ساخت ‌برون – زمانى مى‌تواند از یک فرایند زمانى به وجود آید. در پدیدآیى زمانى، مراحل، تنها تابع احتمالات متصاعدى هستند که تمام آن‌ها با ترتیب متوالى زمانى تعیین شده‌اند اما وقتى که ساخت، متعادل و متبلور شد با الزام بر آزمودنى تحمیل مى‌شود. این الزام، نشانه اتمام ساخت است که در این حد مستقل از زمان مى‌باشد. من تعمدا در اینجا اصطلاحاتى را به کار مى‌برم که به نظر متناقض مى‌آیند. اگر مایل باشید باید بگویم که ما در اینجا به نوعى الزام پیشین مى‌رسیم اما از نوعى که در پایان و نه در آغاز و به منزله منتج و نه به صورت منبع تشکیل مى‌گردد. یعنى در نتیجه آن چه از "پیشینى ‌نگرى‌" در آن است فقط الزام است و نه از پیش تشکیل یافتگى.

نظام تحولی ـ شناختی پیاژه، تاکید می‌نماید که همه نژادها و گروه‌های فرهنگی به مفاهیم تحولی از طریق عملیاتی راه می‌یابند و با وجود امکان تسریع و یا تاخیرها کم و بیش می‌توانند مراحل تحول را به ترتیب توالی آن طی کنند، مگر در اثر وقوع یک تاخیر عقلی شدید و عمیق و یا یک نارسا کنش‌ورزی حاد که در این صورت توقف در سطوح پایین تحول، جدی و حتمی است.

نظام پیاژه، گستره‌های بسیار متعددی را زیر پوشش پژوهش‌های خود قرار داده و برای هر فرایندی در پرتو داده‌های جدید، سازه‌های جدیدی نیز شکل گرفته‌اند و همین امر موجب شده است که در این نظام در مقابل سازه‌های بزرگ، با انبوهی از سازه‌های دیگر که بر حسب موارد نوآوری‌های آن‌ها کمتر از سازه‌هایی که به آن‌ها اشاره شد نیستند مواجه شویم.

در نظام پیاژه، علاوه بر تحول زمینه شناختی، تحول زمینه انفعالی نیز مشاهده می‌شود و این نشانه جامعیت نظام پیاژه است.

مجموعه پژوهش‌های پیاژه طی 60 سال فعالیت علمی، گروهی، پایه و پیکره "شناخت‌شناسی ژنتیک" را در حد پیشرفت علوم و معارف، در عصر حاضر فراهم کرده است.

توصیف نظام روان تحلیل گری (روانکاوی)

روان‌تحلیل‌گری(Psychoanalysis)، یک نظام تحولی است که قبل از نظام‌های تحولی دیگر در گستره پزشکی و با شروع از زاویه درمان‌گری شکل گرفته و براساس روش تک‌بررسی متداول در پزشکی، اولین الگوی تحولی نظام‌دار، زمینه عاطفی انسان را به صورت مراحل متوالی ارائه داده است.

فروید، دانشمند اتریشی و متخصص اعصاب، پس از آزمودن روش‌های خواب‌انگیزی و تلقین که از استادان فرانسوی خویش آموخته بود، برای دستیابی به ریشه اختلالات در بیماران روانی به ابداع یک روش جدید روان‌درمان‌گری که ریشه‌یابی و تشخیص را نیز در خود داشت، دست زد و نام آن را پس از مدت‌ها تردید بین دو اصطلاح "روان‌ترکیب‌گری" و "روان‌تحلیل‌گری" سرانجام به دلیل اهمیت تحلیل، روان‌تحلیل‌گری گذارد. در  حقیقت اصل این روش بر جریان روان‌پالایش‌گری مبتنی است و عبارت است از بازآوردن هیجان‌های سرکوب‌شده به سطح هشیاری و آزادسازی آنها از راه پالایش.

روان‌تحلیل‌گری فروید بر دو سازه فکری بنیادی در قالب دو غریزه یا گرایش غریزی یا سرانجام دو نوع کشش با مبنای بدنی استوار است. دو غریزه یا کششی که ابتدا آنها را "غریزه جنسی" و "غریزه تخریب" نامید و سپس با گسترش دادن مفاهیم پایه و جامعیت بخشیدن به آنها، اصطلاحات "غریزه زندگی" و "غریزه مرگ" را به عنوان دو کشاننده بزرگ که یکی فرد را به فعالیت و سازندگی و همجوشی فرامی‌خواند و دیگری او را به رکود و نیستی می‌کشاند، برای آنها برگزید. این دو کشش بنیادی در هر فرد به درجات مختلف همسو یا در برابر هم، یعنی درجات مخالف یکدیگر حرکت می‌کنند و جلوه‌ها و سوگیری‌های عاطفی فرد را تحت تاثیر خود می‌گیرند. بنابر اهمیت کشاننده‌ها این نظریه را نظریه کشاننده‌ای نیز می‌نامند.

به نظر می‌رسد قصد فروید از انتخاب اصطلاح کشاننده یا سائق به جای غریزه، این بود که می‌خواسته خود را از معانی رفتاری و سرشتی که اصطلاح اخیر از جریان‌های روان‌شناختی و فلسفی قرن نوزدهم به ارث برده بوده است، رها کند. مفهوم کشاننده، معرف یکی از چهره‌های اصلی ساخت نظری روان‌تحلیل‌گری است و در چهارراه داده‌های ارگانیک و روانی قرار دارد.

برای درک گستره روان‌تحلیل‌گری باید به دو اصل بنیادی ناهشیاری و جنسیت توجه کرد. بنابر اصل اول، فرایندهای روانی به‌خودی‌خود ناهشیارند و بنابر اصل دوم برانگیختگی جنسی، نقش مهمی در شکل‌گیری بیماری‌های عصبی و روانی دارند و بین دو اصل وابستگی قابل ملاحظه‌ای وجود دارد.

گذر از ناهشیاری به هشیاری و اشکال متنوع مقاومت که معرف امیال سرکوب‌شده و خواست‌های پنهان‌اند، فروید را بر آن داشته است که کنش‌وری دستگاه روانی را نخست از خلال نظام اول خود مبتنی بر پایگاه‌های ناهشیار، ‌نیمه‌هشیار و هشیار جستجو کرد و سپس به منظور تطبیق بیشتر با چارچوب داده‌های بالینی، نظام دوم خود را که مرکب از سه پایگاه بن(Id)، من(Ego) و فرامن(superego) است، تدوین کرد و شکل‌گیری شخصیت را براساس آنها ارائه داد.

 

نوفرویدی‌ها

فروید، نظریه‌های خود را در طی زندگی تغییر داد. او همچون دانشمندان بزرگ، پذیرای داده‌های جدیدی بود و وقتی داده‌ها و مشاهدات جدیدی ارائه می‌شد که با نظریه اولیه همخوانی نداشت، در دیدگاه‌های خود تجدیدنظر می‌کرد. برای مثال در اواخر زندگی، نظریه اضطراب را به کلی عوض کرد. نظریه‌های فروید را دخترش "آنا فروید" گسترش داد و نقش عمده‌ای در شفاف‌سازی مکانیسم‌های دفاعی و همچنین کاربرد نظریه‌های روانکاوی در روانپزشکی کودک به عهده داشت.

در عین حال که فروید داده‌های جدید را می‌پذیرفت اما از کنار گذاردن اندیشه‌ها و نظرها اجتناب می‌کرد، به‌ویژه در برابر اینکه همکاران و پیروانش مفهوم لیبیدو(محوریت داشتن انگیزش جنسی در کنش شخصیت) را نپذیرند به‌کلی نفوذناپذیر بود. این جزم‌اندیشی سبب شد که بین او و شماری از همکاران بسیار برجسته، شکاف ایجاد گردد. برخی از آنها چنان پیش رفتند که نظریه‌های رقیب و مغایر با دیدگاه فروید ارائه دادند. بدین معنی که بر انگیزش‌هایی غیر از انگیزش جنسی تاکید کردند. این همکاران سابق فروید عبارت بودند از؛ کارل یونگ(Carl Jung)، آلفرد آدلر(Alfred Adler) و نظریه‌پردازانی مانند کارن هورنای(Karen Horney)، استک سالیوان(Stack Sullivan) و اریک فروم(Erick Fromm). از کسانی که از فروید جدا شدند، شاید مهمترین آنها کارل یونگ بود.

یونگ معتقد بود که علاوه بر ضمیر ناهشیار شخصی که فروید بر آن تاکید داشت، ناهشیار جمعی حاوی اطلاعاتی از تاریخچه اجتماعی نوع بشر نیز وجود دارد. ناهشیار جمعی، گنجینه تمامی تجربیات افراد طی قرون متمادی است و برخلاف ناهشیار در نظریه فروید، نیروهای خلاق و مثبت را دربرمی‌گیرد نه صرفا نیروهای جنسی و پرخاشگرانه. ناهشیار جمعی شامل تصویرهای ابتدایی یا کهن الگوها(archetypes) است که ما از پیشینیان خود به ارث برده‌ایم. بنابراین در حالی که یونگ با فروید در مقوله ناخودآگاه فردی موافق بود، ولی معتقد بود که نظریه فروید از توضیح و تبیین تصویرهای مشترک یا کهن الگوهای موجود در ناخودآگاه تمام انسان‌ها بازمانده است.

دومین اختلاف نظر مهم، به‌ویژه با آلفرد آدلر است. از نظر فروید، فعالیت انسان در خدمت نیازهای بنیادی جنسی و پرخاشگری است که از نهاد ناشی می‌شود و "من" میانجی آنها است؛ اما به عقیده آدلر "من" در خدمت هدف معنادارتری است. "من" فرد را قادر می‌سازد تا سبک زندگی را برآورده کرده و چیزی بیش از ژن‌هایی که از آنها بهره‌مند است و محیطی که بر آن فشار می‌آورد، شود. من، چیز جدیدی را می‌آفریند، چیزی بی‌همتا، چیزی که به طور کامل به وسیله تکانه زیستی یا فشار فرهنگی تعیین نشده است.

تفاوت قابل ملاحظه در سومین زمینه، یعنی رشد روانی – جنسی در برابر رشد روانی – اجتماعی وجود دارد. اصولا این تفاوت به این موضوع کاهش می‌یابد که آیا ما اساسا موجوداتی زیستی هستیم یا اجتماعی.

خانم کارن هورنای، اضطراب بنیادی را به صورت یک تجربه اجتماعی می‌دانست نه یک تجربه صرفا زیستی. از نظر او این اضطراب بنیادی از راه احساس، که کودک از منزوی و درمانده بودن در یک دنیای بالقوه خصمانه دارد تشکیل می‌شود. این اضطراب می‌تواند باعث شود که کودکان یکی از سه شیوه کنار آمدن را پرورش دهند:

الف. آنها می‌توانند متخاصم شده و به دنبال انتقام گرفتن از کسانی باشند که آنها را طرد کرده‌اند.(حرکت بر علیه مردم)

ب. آنها می‌توانند مطیع شده و امیدوار باشند که از این طریق محبت از دست رفته را باز پس می‌گیرند.(حرکت به سوی مردم)

ج. آنها می‌توانند صرفا کناره‌گیری کنند.(حرکت به دور از مردم)

 

این سه راهبرد، پاسخ‌های اجتماعی به اضطراب اساسا اجتماعی هستند.

 

یکی دیگر از نوفرویدگراهای مشهور، روان‌شناس آمریکایی، استک سالیوان بود که نظریه‌های شخصیت خویش را براساس تجربه‌های عملی روانکاوی بنا کرد. تاکید زیربنایی او بر ارتباط میان‌فردی بود. بدین‌معنی که شخصیت هیچ‌گاه نمی‌تواند جدا از ارتباطات پیچیده میان‌فردی باشد که شخص در آنها زندگی می‌کند و وجودش در آنهاست. به نظر او پاسخ مردم به تجربه‌های میان‌فردی، باعث شخصیت‌سازی می‌شود. یعنی آنها تصاویر ذهنی از خود و دیگران می‌سازند. همانند فروید، سالیوان هم معتقد بود که تجربه‌های نخستین سال‌های کودکی، نقش عمده‌ای در رشد و تحول شخصیت بازی می‌کند. در عین حال بر این باور بود که رشد شخصیت پس از کودکی نیز ادامه می‌یابد.

برخلاف فروید که معتقد بود پایه‌های شخصیت اساسا در کودکی ریخته می‌شود، اریکسون باور داشت که شخصیت انسان در سراسر زندگی، از نوباوگی تا بزرگسالی و پیری همچنان رشد و تغییر می‌کند. از این گذشته، هشت مرحله‌ای که اریکسون در مورد رشد انسان مطرح کرده است، حتی در جایی که با مراحل فروید در طول اوان کودکی همپوشی دارند، بر جنبه‌های اجتماعی رشد تأکید دارند.

از دیگر نوفرویدی‌ها، اریک فروم است که شخصیت را اصولا اجتماعی می‌دانست. هنگام تولد و در جریان رشد، انسان‌ها خود را به طور فزاینده‌ای مجزا از دیگران می‌بینند. این انزوا (وضعیت بنیادی انسان) دردناک است و با اینکه اغلب آزادی‌شان را عزیز می‌دارند، درصدد پایان دادن به انزوایشان نیز هستند.

 

نظریه روان‌تحلیل‌گری نوین

پس از نوفرویدی‌ها که نظریه بنیادی فروید را پالایش کردند، نظریه‌پردازان دیگری پا به عرصه روان‌تحلیل‌گری گذاشته و نسبت به نوفرویدی‌ها تغییرات بیشتری را در نظریات فروید ایجاد کردند. این نظریه‌پردازان روان‌تحلیل‌گری نوین علیرغم این تغییرات، هنوز هم رویکردهای فروید و نوفرویدی‌ها را شالوده کار خود قرار می‌دهند. امروزه واقعا یک نظریه منسجم درباره پویش‌های شخصیت وجود ندارد، بلکه مطالعاتی که در بسیاری از کلینیک‌ها و آزمایشگاه‌ها جریان دارند به جنبه‌های شخصیت و رشد انسان توجه دارند. این مطالعات، عقاید فروید و پیروان بی‌واسطه او را به مقدار زیاد اصلاح کرده‌اند.

خود خلاق از منظر آدلر

سبک زندگی یا شیوه زندگی ، آدلر را ارضا نکرد ، زیرا به نظر مفهومی ساده و مکانیکی بود و سرانجام در راه جستجوی اصلی پویاتر به مفهوم « من خلاقه » دست یافت .

« من خلاقه » از نظر آدلر شاهکار وی محسوب می شود. « من خلاقه» آدلر با مفهوم «من» در روانشناسی فروید تفاوتهای بسیار دارد. از نظر آدلر، « من خلاقه» می کوشد تا به تجارب شخصی معنی و مفهوم ببخشد و یا اینکه تجاربی را که حتی در عالم خارج موجود نیستند، خلق کند و بر مبنای آنها شیوۀ خاص زندگی فرد را پی ریزی کند، در حالی که «من » در روان شناسی فروید حاصل یک سلسله مکانیزمهای درونی است و هدف آن ارضای نیازهای غریزی با توجه به اصل واقعیت است. به عبارت دیگر، اعتقاد به « من خلاقه» حاکی از آن است که انسان خود، شخصیت خویش را بر مبنای وراثت و تجربه می سازد.

« من خلاقه» محرک واقعی و انگیزۀ اصلی کلیۀ فعالیتهای انسان است و وحدت و ثبات آن از نظر رشد شخصیت اهمیت بسزایی دارد. « من خلاقه » نقش مخمری را دارد که بر روی حقایق دنیا عمل می کند و آنها را تغییر شکل می دهد و به صورت شخصیتی پویا، واحد، منحصر به فرد و بینظیر در می آورد. « من خلاقه » به زندگی معنی می بخشد و هدف و همچنین وسیلۀ رسیدن به هدف را ابداع می کند. تشریح و توصیف « من خلاقه» دشوار است، ولی با شناخت تجلیات آن می توان موجودیتش را احساس کرد. به عبارت دیگر، از اثرات آن به وجودش پی می بریم.

«من خلاقه» نقش مخمري را داردکه بر روی حقایق دنیا عمل می کند و آنها را تغیر شکل می دهد. «من خلاقه» به زندگی معنی می بخشدو هدف و همچنین وسیلۀ رسیدن به هدف را ابداع می کند. يعني هركس شخصيت خويش را بر مبنای وراثت و تجربه  بوجود مي‏آورد.

بر خلاف فروید که رفتار را نتیجه نیروی ناهشیار مبهم می دانست و یا بر خلاف یونگ که می گفت «تجارب اولیه زندگی کنترل کنده و تعیین کننده ی چگونگی رفتا ر ما هستند » آدلر خاطر نشان کرده است که ما قادر هستیم هشیارانه اعمال و اهدافمان را انتخاب کنیم .آدلر چنین توانایی انتخاب را «خود خلاق » نامیده که هشیارانه است و در مرکز شخصیت قرار دارد

به اعتقاد آدلر ، شخصیت آدمی فقط از استعدادهای ذاتی و تاثیرات محیط خارجی و تعامل بین این عوامل شکل نمی گیرند ، بلکه خلاقیت و ابتکاری نیز در این میانه وجود دارد . بدین معنی که انسان برای ارضای میل به برتری خود ، عوامل زیستی و اجتماعی را به صورت خلاقانه و ابتکاری در تجارب تازه بکار می گیرد .

آدلر معتقد بود ، سبک زندگی در بهترین صورت خود شامل روشی خلاق و مثبت است که به فرد اجازه می دهد انرژی های خود را در راه های مثبت و سازنده بکار اندازد .

تجارب معيني از طريق وراثت ومحيط به انسان منتقل مي شود اما آنچه پايه نگرش او را نسبت به زندگي تشکيل مي دهد روشي است که فعالانه به کار مي برد وبا آن تجربيات خود را تفسير مي کند. اين مبحث ، اوج نظريه آدلر محسوب مي شود که اشاره مي کند انسان استعداد آن را دارد که شخصيت وسرنوشت خويش را با سبک زندگي خاص خود تعيين کند نه اينکه منتظر شود تجارب گذشته آن را تعيين کند.

خود خلاق يک نظام شخصي وذهني است که تجربه هاي فرد را تعبير مي کند . به آنها معنا مي بخشد واز طريق جستجو وتحقيق، اقدام به خلق آنها مي نمايد تا شيوه زندگي که منحصر به خودش مي باشدف محقق سازد. خود خلاق ويژگي هايي چون وحدت، ثبتا وفرديت به شخصيت را ارثي نمي داند بلکه اکتسابي مي داند. پس از تولد طفل تا زماني که شخصيت وي به طرف معيني جهت گيري نکرده مي داند با آن چکار بايد کند. خط رهنمود دهنده که شخصيت در نخستين سال هاي زندگي براي خود تدارک مي بيند ، همانا هشيار شدن به تجهيزات سرشتي، نقيصه هاي خود، تاثير محيط اطراف و به کار گرفته شدن اين مصالح توسط نيروي خلاق فرد است که در يک طرح وهدف، در ساخت شخصيتي که هدف خاص خود را دارد، همگرا مي شود. 

نقل از  : http://jafarhashemlou.blogfa.com

سبک های فرزند پروری از دید نظریه آدلر

یکی از نظریه پردازان سبک های فرزند پروری آلفرد آدلر است. پايه هاي نگرش دموکراتيک در کلاسها و خانواده ها توسط آلفرد آدلر (1960)روانپزشک اتريشي بنيانگذاري شده است. رويکرد هاي او در زمينه فرزندپروري بر اين امر تاکيد مي ورزند که کودکان پيامدهاي اعمالشان را تجربه مي کنند،بدين ترتيب بر اهميت محيط خارجي افزوده و از اهميت نقش سائق هاي دروني کاسته مي شود. او به ساختار شخصيتي انسان که بر اساس آن آدمي مي تواند زندگي دموکراتيک و آزادي داشته باشد،اشاره مي کند. همچنين يک سلسله اصول بنيادين روانشناختي متناسب با اصول دموکراتيک را پيشنهاد مي دهد که مي تواند براي والدين و مربياني که اطلاع چنداني از مفهوم واژه دموکراسي ندارند، بسيار مفيد باشد(به نقل از مجد،1383).

استین (2002، به نقل از  صیاد شیرازی، 1382) مواردی را به دیدگاه آدلر افزوده و تقسیم بندی به شرح زیر ارائه داده است:

1. سبک آزاد منش و امید بخش:

والدين در اين سبک منحصر به فرد بودن کودک را قبول دارند،احساس عميق احترام و مساوات را به او عرضه مي کنند،کودک را تشويق مي کنند که خطاي خود را صحيح کند و توانايي خود را گسترش دهد.کودک را راهنمايي مي کنند تا اهميت همکاري را در يابد. در اين خانواده کودک به عنوان عضوي از خانواده همکاري مي کند، او را دوست دارند و مورد قبول است وبه او چالش هاي رشد دهنده» منطقي پيشنهاد مي کنند.کودک در چنين محيطي احساس امنيت،عشق و پذيرش مي کند و توانايي خود را با غلبه بر مشکلات تجربه مي کند و دنيا را امن و دوستانه مي بيند.

2. سبک بسیار آسان گیر:

والدين ،هدايا،مزايا و امتيازات زيادي را به کودک مي دهند ولي توجهي به نيازهاي اصلي او ندارند. لوازم و خدمات فراواني در اختيار کودک است اما کودک کسل و بي تفاوت است و ابتکار و خود انگيختگي را از دست مي دهد و منفعل، بي حوصله و ناراضي است و انتظار دارد که همه چيز به او داده شود.

3. سبک بسیار مطیع:

والدين تسليم آرزوها، خواسته ها و اميال کودک مي شوند. کودک را رئيس کرده و برده او مي شوند.نمي توانند به خواسته هاي او نه بگويند. کودک براي رسيدن به خواسته هايش پافشاري مي کند ،حقوق ديگران را ناديده مي گيرد و هيچ محدوديتي رانمي شناسد و به صورت تحکم آميز رفتار مي کند. کودک تابع اميال آني و پر توقع است. 

4. سبک بسیار جدی:

والدين دائما بر رفتارها و اعمال کودک نظارت مي کنند. دائما در حال دستور دادن و تذکر دادن هستند. اين والدين بسيار سخت گير مي باشند. در اين حالت اين احتمال وجود دارد که کودک منفعلانه از دستور ها اطاعت کند که منجر به سربراهي کودک مي شود ،يا علنا لجبازي مي کند و يا اينکه منفعلانه مقاوت مي کند که نشانه هاي آن تنبلي ،خيالبافي کردن و فراموشکاري است که منجر به نافرماني مي شود.

5. سبک کمال گرا:

اين والدين استانداردهاي بسيار بالايي دارند و تنها در صورتي کودک را قبول مي کنند که عملکردش مطابق استانداردهاي آنها باشد. کودک بيش از حد تلاش کرده و چون نمي تواند استانداردها را برآورده کند، احساس بي ارزشي مي کند و دائما در تلاش است که عملکرد بهتري داشته باشد، اما هيچگاه به آنچه مد نظر والدينش است، دست نمي يابد.

6. سبک بسیار مسئول:

به دلایل مختلف از قبیل شرایط اقتصادی، فوت یا بیماری ممکن است یکی از والدین مسئولیتهای سنگین را برعهده کودک بگذارد. کودک ممکن است مسئولیتها را با دلخوری بپذیرد و از بازیهای راحت و طبیعی دوران کودکی محروم شود.

7. سبک بی توجه:

والدین اغلب مشغله فراوان دارند یا نیستند، هیچ کس محدودیتی قرار نمی دهد. والدین نمی توانند با کودک روابط صمیمی برقرار کنند.

8. سبک طرد کننده :

آنهاهر نوع پذيرش را رد مي کنند و با کودک به مانند يک فرد مزاحم رفتار مي کنند. اين رفتار مي تواند از ازدواج اجباري يا يک کودک ناقص ناشي شود. کودک ممکن است به خود به عنوان فردي تنها و ناتوان بنگرد و از احساس بي ارزشي رنج ببرد.

9. سبک تنبیهی:

اغلب با اعمال فشار زياد و کمال گرايي همراه است. تنبيه بدني اغلب براي برقراري نظم و ترتيب به کار مي رود و ممکن است والدين عصبانيت شخصي خود را بر سر کودک خالي کنند. کودک نيز منتظر انتقام گيري است و ممکن است که احساس گناه کند و فکر کند که فرد بدي است.

10. سبک خود بیمار انگارانه:

جو خانه مضطرب و ترسناک است. کودک ممکن است به خاطر مساله اي جزمي در خانه بماند و به مدرسه نرود. احساس همدردي که از والدين خود دريافت مي کند، باعث مي شود درباره» علايم خود اغراق کند،تا به نفعش تمام شود و از کارهاي طبيعي معاف شود.

11. سبک از نظر جنسی تحریک کننده:

والدین ممکن است در حین حمام کردن کودک را نوازش کنند و یا اینکه کودک را با خود به رختخواب ببرند. با کودک همانند وسیله شهوانی کوچکی رفتار می شود و کودک زودتر از موعد با مسائل جنسی روبه رو می شود. کودک باید راز دار باشد و اغلب شاکی و پریشان است و احساس گناه می کند.

نقل از : http://jafarhashemlou.blogfa.com

کارل راجرز و نظریه اش

کارل راجرز (Carl Rogers)‌ (زاده ۸ ژانویهٔ ۱۹۰۲ – مرگ ۴ فوریهٔ ۱۹۸۷)، روانشناس آمریکایی، یکی از نظریه‌پردازان معروف شخصیت و یکی از چهره‌های اصلی در رویکرد روانشناسی انسانگرایانه  و اگزیستانسیالیستی در روانشناسی است.

راجرز به عنوان یکی از پدرهای تحقیقات روان درمانی شناخته می‌شود و به دلیل تحقیقات پیشرویی که انجام داده‌است، نشانِ مشارکت علمی برجسته از سوی انجمن روانشناسی آمریکا در سال ۱۹۵۶ به او تعلق گرفت.

رویکرد فرد محور به عنوان رویکرد منحصربه‌فرد او در شناخت شخصیت و روابط انسانی، کاربردهای بسیاری در حوزه‌های مختلف از جمله مشاوره و روان‌درمانی (درمان مخاطب محور)، آموزش (آموزش دانش آموز محور) و دیگر سازمان‌های گروهی مورد استفاده قرار گرفت. در سال ۱۹۷۲ راجرز به دلیل کارهای حرفه‌ای‌اش، از سوی انجمن روانشناسی آمریکا به عنوان شایسته‌ترین فرد برای دریافت نشان مشارکت حرفه‌ای برجسته انتخاب شد. او پیش از مرگش در سال ۱۹۸۷ به پاس فعالیت‌هایش در زمینهٔ درگیری‌های داخلی آفریقای جنوبی و ایرلند شمالی، نامزد دریافت جایزه ی صلح نوبل شد.

زندگی‌نامه

کارل راجرز در ۸ ژانویهٔ ۱۹۰۲ در اوک پارک در حومهٔ شیکاگو به دنیا آمد. نام پدرش والتر و نام مادرش جولیا بود. آنها شش فرزند بودند و راجرز چهارمین بود. پدرش مهندس عمران و پیمانکار بسیار موفقی بود، و به همین دلیل، راجرز در کودکی هیچ مشکل مالی نداشت. راجرز خودش را به این صورت توصیف می‌کند: "فرزند میانی در خانواده‌ای بزرگ و بسیار در هم بافته، که سخت کوشی و مسیحیت (پروتستان اصول گرا، حتی افراطی)، در آن ارزشمند بود.” راجرز می‌گوید که "بچه‌هایم باورشان نمی‌شود که آن زمان حتی آب گازدار نیز نوشابه‌ای مکروه محسوب می‌شد. یادم می‌آید که وقتی اولین نوشابهٔ گازدار را نوشیدم، احساس گناه به من دست داد.” والدین راجرز به او و دیگر بچه‌ها اجازه نمی‌دادند با بچه‌های غریبه دوست شوند زیرا هر کسی به غیر از خویشاوندان، به کارهای مشکوک مشغول بودند.

در نتیجهٔ این پیش ذهنیت نسبت به "غیر خودیها”، راجرز مدت زمان زیادی را به تنهایی می‌گذراند، هر چه دم دستش می‌رسید را می‌خواند، از جمله دائرهالمعارفها و لغتنامه‌های مختلف. در اوک پارک، خانوادهٔ راجرز در محله‌ای نسبتاً مرفه نشین زندگی می‌کردند. در همانجا راجرز به مدرسهٔ ابتدایی هولمز رفت، همکلاسیهایش عبارت بودند از ارنست همینگوی (که دو سال از او بزرگتر بود) و فرزندان فرانک رویدلایت، آرشیتکت معروف آمریکا.
 
راجرز در دوازده سالگی به همراه خانواده اش به مزرعه‌ای در ۵۰ کیلومتری شیکاگو نقل مکان کرد. زندگی در مزرعه به این معنا نبود که آنها سبک زندگی نسبتاً لوکس و مرفه خود را کنار بگذارند. همه می‌دانند که راجرز در مزرعه بزرگ شده‌است، اما کمتر کسی می‌داند که خانهٔ آنها در مزرعه، سقف آردواز، کف کاشیکاری، هشت اتاق، و پنج حمام داشت. در پشت خانه، یک زمین تنیس خاکی قرار داشت. در همین مزرعه بود که راجرز برای اولین بار به علوم علاقه¬مند شد. پدرش اصرار داشت که مزرعه طبق اصول علمی اداره شود، به همین دلیل، در بارهٔ بسیاری آزمایشهای علمی در بارهٔ کشاورزی مطالعه کرد. از روی این مطالعات، او به بید علاقه مند شد. او آنها را می‌گرفت، بزرگ می‌کرد، و تولید مثلشان می‌داد. علاقه به علم هرگز در راجرز از بین نرفت، هرچند که در تمام عمر، در یکی از غیرعینی ترین زمینه‌های روان شناسی فعالیت کرد.
 
تمایل راجرز به تنهایی در دبیرستان ادامه یافت. در این مدت او فقط دو دوست داشت. او دانش آموزی ممتاز بود و تقریباً همیشه A می‌گرفت. دروس مورد علاقه اش، انگلیسی و علوم بود.

در ۱۹۱۹، راجرز در دانشگاه ویسکانسین، در رشتهٔ کشاورزی ثبت نام کرد. این همان دانشگاهی بود که هم پدر و هم مادرش، دو برادر و یک خواهرش در آنجا درس خوانده بودند. راجرز در سالهای اول دانشگاه در امور مذهبی بسیار فعال بود. در ۱۹۲۲ با نُه نفر دیگر از دانشجویان برای شرکت در کنفرانس WSCFC به پکن (چین) اعزام شد. این سفر شش ماهه تاثیر عمیقی روی راجرز گذاشت. او بدون واسطه و به طور مستقیم با مردمی از فرهنگها و مذاهب مختلف آشنا شد. راجرز در بازگشت از چین، در کشتی، ناگهان به ذهنش رسید که مسیح نباید خدا باشد، بلکه باید انسانی مثل انسانهای دیگر باشد.
 
او تصمیم گرفت که دیگر به خانه برنگردد و در نامه‌ای به والدینش نوشت که دیگر نمی‌خواهد به مذهب پروتانیسم  آنها مقید باشد. راجرز از مذهب افراطی پروتستانیسم انصراف داد ولی ظاهراً می‌بایست بابت این آزادی هزینه می‌پرداخت. در بازگشت از چین، او به دردهای معدوی شدیدی دچار می‌شد که سرانجام زخم معده اثنا عشری تشخیص داده شد. راجرز چندین هفته بستری شد و شش ماه تمام تحت مراقبت شدید قرار داشت. غیر از او، دو تن دیگر از خواهران و برادرانش (۵۰% فرزندان) در مرحله‌ای از زندگی خود زخم معده گرفتند. در بازگشت به دانشگاه، راجرز از کشاورزی به تاریخ تغییر رشته داد. او در ۱۹۲۴ مدرک لیسانس گرفت.

بعد از فارغ التحصیلی، راجرز با دوست دوران کودکی خود، هلن الیوت، ازدواج کرد، هر چند که والدینش با این کار بسیار مخالف بودند. آنها دو فرزند به دنیا آوردند (دیوید، ۱۹۲۶، و ناتالی، ۱۹۲۸). جالب این است که وقتی دیوید به دنیا آمد، راجرز می‌خواست او را طبق اصول رفتارگرایی واتسونی بزرگ کند. خوشبختانه، و به قول خود راجرز، همسرش هلن به اندازهٔ کافی عقل سلیم داشت تا به رغم همهٔ "دانش” روان شناسی راجرز، که بسیار مخرب بود، مادر خوبی برای فرزندانشان شود. راجرز می‌گوید که مشاهدهٔ بزرگ شدن فرزندانش به او در بارهٔ انسانها، رشد انسان، و روابط میان فردی آنها چیزهایی یاد داده‌است که آموختن آنها از طریق شغلی و حرفه‌ای غیر ممکن بود.
 
بعد از فارغ التحصیلی از دانشگاه، راجرز در LUTS در نیویورک ثبت نام کرد. اما احساس می‌کرد که به غیر از کمکهای مذهبی، باید روش دیگری برای کمک به مردم وجود داشته باشد. بعد از دو سال فعالیت در این سمینار، او به دانشگاه کلمبیا رفت و در رشتهٔ روانشناسی بالینی به تحصیل پرداخت و در ۱۹۲۸ فوق لیسانس، و در ۱۹۳۱ دکترا گرفت. تز دکترای وی در بارهٔ اندازه گیری تنظیم یا سازگاری شخصیت در کودکان بود.

بعد از دریافت مدرک دکتری، راجرز به عنوان روان شناس در دپارتمان مطالعات کودکان در انجمن پیشگیری خشونت با کودکان در رُچستر، نیویورک، مشغول به کار شد. او در طول تحصیلات دکترا، در همین انجمن به عنوان همکار فعالیت داشت. در همان جا بود که راجرز با چنیدن تجربه مواجه شد که بعدها بر نظریهٔ شخصیت، و رویکرد وی به روان درمانی به شدت تاثیر گذاشتند. اولاً او متوجه شد که روانکاوی، که رویکرد غالب در این انجمن بود، بیشتر اوقات ناموثر است. ثانیاً، متوجه شد که صاحب نظران مطرح در روان شناسی، در این مورد که برای درمان افراد مبتلا به اختلالات روانی کدام روش بهتر است، اختلاف نظر داشته، و نمی‌توانند به توافق برسند.
 
ثالثاً، متوجه شد که گشتن به دنبال یک "بینش” (بصیرت یا شهود) به مشکلات روانی، معمولاً راه به جایی نمی‌برد و باعث دلسردی می‌شود. تقریباً در همین زمان بود که راجرز تحت تاثیر آلفرد آدلر قرار گرفت. او از آدلر آموخت که مطالعات موردی طولانی، موضوعاتی سرد، مکانیکی، و غیرضروری هستند. او همچنین متوجه شد که روان درمانگران مجبور نیستند وقتشان را در تحقیق و تفحص در گذشتهٔ بیماران صرف کنند. به جای آن، آنها باید به زمان حال بیماران (محیط بلافاصله و بلاواسطهٔ) بپردازند و ببینند که بیماران در حال حاضر در چه شرایطی قرار دارند.
 
راجرز اولین کتاب خود به نام «درمان بالینی کودکان دشوار» را در سال ۱۹۳۹، زمانی که هنوز در دپارتمان مطالعات کودکان بود، نوشت. در ۱۹۴۰، او از کار عملی به کار آکادمیک تغییر فعالیت داد. در این سال، راجرز در دانشگاه اوهایو سمت استادی روان شناسی بالینی را به عهده گرفت. در همان جا بود که راجرز به فرمولبندی و امتحان رویکرد خودش به روان درمانی پرداخت. در ۱۹۴۲، کتاب «مشاوره و روان درمانی: مفاهیم عملی نوین تر» را نوشت. در این کتاب، او اولین جایگزین عمده برای روانکاوی را توصیف کرد. ناشر کتاب ابتدا تمایلی به چاپ آن نداشت، زیرا فکر می‌کرد که تیراژ ۲۰۰۰ نسخه‌ای آن به فروش نخواهد رفت. این تیراژ فقط برای پوشش هزینه‌های چاپ کافی بود. تا سال ۱۹۶۱، این کتاب ۷۰۰۰۰ نسخه فروش داشت و هنوز هم فروش خوبی دارد.

در ۱۹۴۴، به عنوان بخشی از فعالیتهای مربوط به جنگ، راجرز ایالت اوهایو را ترک کرد و به نیویورک رفت. در آنجا در سازمان USO به عنوان مدیر خدمات مشاوره به کار مشغول گشت. بعد از یک سال، به دانشگاه شیکاگو رفت و در آنجا به عنوان استاد روان شناسی و مدیر مشاوره منصوب گشت. در همین دوران در دانشگاه شیکاگو بود که راجرز مهمترین کتاب خود را نوشت: «روان درمانی مراجع-محوری: مفاهیم، شیوه‌ها، و کاربردها» (۱۹۵۱).

در ۱۹۵۷، راجرز دانشگاه شیکاگو را ترک کرد و به دانشگاه ویسکانسین رفت. در آنجا او، هم به عنوان استاد روان شناسی و هم به عنوان استاد روان پزشکی مشغول به کار شد. راجرز متوجه شد که در دانشگاه ویسکانسین جوّ حاکم، بیشتر رقابتی است تا رفاقتی. او از همه بیشتر از نحوهٔ برخورد غیرانسانی (به زعم وی) با دانشجویان فوق لیسانس ناراحت بود، و چون نتوانست وضعیت را بهبود دهد، از آنجا استعفا داد.
 
راجرز بعد از استعفا از دانشگاه ویسکانسین به لاهویا در کالیفرنیا رفت و به عضویت انستیتو علوم رفتاری غربی در آمد. در ۱۹۶۸، راجرز و تنی چند از دیگر اعضایی که رویکردی انسانگرایانه تری داشتند، انستیتو علوم رفتاری غربی را ترک کردند تا مرکز مطالعات شخص را، باز هم در لاهویا، تاسیس کنند.

بسیاری از تغییر مسیرهای راجرز با یک تغییر جهت در علایق، تکنیکها، یا فلسفه، همراه بودند. آخرین تغییر مسیر وی، علاقهٔ راجرز به "فرد، در همان زمانی که دنیا را تجربه می‌کند” را نشان می‌دهد. راجرز می‌گفت که او به "شخص” علاقه‌مند است، ولی از روشهای قدیمی که انسان را به عنوان "موضوع” تحقیق مورد مطالعه قرار می‌دهند منزجر است.
 
در سالهای بعد، راجرز با گروه‌های رویارویی کار می‌کرد و به آنها آموزش حساسیت تدریس می‌کرد. او بیشتر به این موضوع علاقه داشت که شرایطی را کشف کند که شخص در آنها می‌تواند پتانسیلهای خود را کاملاً به فعل درآورد. همچنین، در اواخر فعالیت حرفه‌ای خود، راجرز به ارتقای صلح جهانی علاقه‌مند شد. او پروژهٔ صلح ژنو را در سال ۱۹۸۵ سازمان دهی کرد. در سال ۱۹۸۶ نیز چندین ورکشاپ صلح در مسکو را رهبری کرد. او تا روز ۴ فوریهٔ ۱۹۸۷ به این فعالیتها ادامه داد. در این روز، او به علت ایست قلبی در گذشت. او ۸۵ سال داشت.

نظریهٔ شخصیت راجرز

فرضیه‌های نظریهٔ راجرز آشکارا نشان می‌دهد که او در مطالعهٔ شخصیت، شخص را مرکز توجه قرار داده‌است. به همین دلیل، نظریهٔ وی در روان درمانی، روان درمانی مراجع محور نام دارد.

تالیفات

«درمان بالینی کودکان دشوار» (۱۹۳۹)
«مشاوره و روان درمانی: مفاهیم عملی نوین تر» (۱۹۴۲)
«روان درمانی مراجع-محوری: مفاهیم، شیوه‌ها، و کاربردها» (۱۹۵۱)

ویلیام جیمز و نظریه اش

ویلیام جیمز، فیلسوف آمریکایی و بنیانگذار مکتب پراگماتیسم، در دوران حیات خود مکتب پراگماتیسم را بنیان نهاد و در ادامه کتاب مهم«روانشناسی دین» را تالیف کرد. ناگفته نماند وی به حرفه پزشکی نیز پرداخته و در این رشته نیز دارای تبحر بود اما دغدغه نهایی او یک امر اخلاقی است. او می‌خواهد روشی فلسفی را برای زندگی و نیز انسان‌ها ارایه دهد. شیوه زنده و با روح کلام و نوشتارش، وی را در نزد همگان محبوب کرد.

ویلیام جیمز، در زمینه روانشناسی و فلسفه مطالعات عمیقی داشت و به عنوان پزشک نیز به فعالیت مشغول بوده است. فلسفه پراگماتیسم وی را «عملگرایی» یا «اصالت دادن به عمل» در زبان فارسی ترجمه کرده‌اند ولی در یک نگاه اجمالی ویلیام جیمز منشا حقیقت را در «سودمند بودن» یک امر یا قضیه می‌دانست. به همین منظور طرفداران این مسلک را امروزه «عملگرا»ها می نامند. در زبان روزمره به چیز  یا کسی که به منافع قابل دسترسی کوشش می‌کند عادتاً «پراگماتیست» می‌گویند،در واقع فلسفه پراگماتیسم را که از سوی همشهری آمریکایی‌اش چارلز ساندرز پیرس باب شده بود، پذیرا شد و آن را بسط و توسعه داد.

پراگماتیسم و طروق اندیشه
 
پراگماتیسم،‌ (اصالت عمل) نامی تازه برای برخی طروق اندیشیدن است. جیمز در سال 1907 کتابی با این عنوان منتشر کرد. این کتاب، مجموعه‌ای از سخنرانی‌‌هایی است که ویلیام جیمز، در ۱۹۰۶-۱۹۰۷ ایراد کرده است. در اصل بیست سال بعد از مقاله ساندرز پیرس، ویلیام جیمز بحث درباره آن را از سر گرفت و در اندک زمان به نحو گسترده‌ای رواج یافت.
اصطلاح «پراگماتیسم» فقط به این جریان که در دهه‌های آخر قرن نوزدهم مخصوصاً به همت جیمز و دیویی اروپا را فرا گرفت اطلاق می‌شود. جیمز از این اصل آغاز می‌کند که هیچ‌یک از نظام های فلسفی که تا این زمان پیشنهاد شده است، قانع‌کننده نیست، زیرا مذهب اصالت تجربه غیرانسانی و غیردینی است و مذهب اصالت عقل از صفت عینی عالم واقع غافل است.

با این همه، هدف پراگماتیسم عالی‌تر است و می‌خواهد ضابطه عمل را به مقام ضابطه عینی ارتقا دهد. به همین دلیل، فلسفه عملی به نوعی فلسفه انسانی (اومانیسم) تعبیر می‌شود که فرق دقیق آن برحسب آرمان زندگی فلاسفه مختلف که مبلغ آن‌اند، متغیر است. در نظر جیمز، این مکتب رنگ فلسفه روحی (اسپیریتوئالیسم) به خود گرفته است.

روانشناسی دین در پس فلسفه
 
«روانشناسی دین» دیگر اثر مهم این اندیشمند است. كتاب «روان‌شناسي دين از ديدگاه ويليام جيمز» در ایران از سوی مسعود آذربايجاني به فارسی ترجمه شده است.

كتاب «روان‌شناسي دين از ديدگاه ويليام جيمز» با بيان تأثير عوامل گوناگون در تجربه ديني به بررسي پديده دينداري از منظر روان‌شناختي پرداخته‌است.
در مقدمه اين كتاب، تعريف، تاريخچه و اهميت روان‌شناسي دين ارزيابي شده و گزارشي از زندگي‌نامه، آثار، مباني فكري و روش‌شناسي ويليام جيمز ارابه شده‌است.

جیمز کتاب حاضر را در پنج فصل با عناويني چون چيستي دين و دينداري، خاستگاه دين و منشا دينداري، تحليل ايمان، توصيف و تبيين تجربه ديني و سرانجام آثار ديني، محورهاي اساسي روان‌شناسي دين را از ديدگاه جيمز عنوان كرده‌است.

جیمز در اواخر عمر کتاب «یک جهان کثرت‌گرا» را انتشار داد. وی در این اثر به طرز درخشانی به آثار هگل، فخنر و برگسون پرداخته است.

کثرت و صیروت در تفکر جیمز
 
پذیرش کثرت، سیلان و صیرورت و نامتعین بودن همه چیزها و یک دیدگاه واقع‌بینانه و مبتنی بر عقل موجود - نسبت به همه جنبه‌های تجربه بشری - در کانون تفکر او قرار دارد. اما این هرگز موجب نمی‌شود که فلسفه وی یکنواخت و دنیوی شود. او معتقد بود که اگر فکر و اندیشه‌ای مؤثر واقع شود، از نوع فکر و اندیشه واقعی است و مادامی که سبب ساز دگرگونی در زندگی شود، پرمعنا و ارزشمند خواهد بود. از نگاه او، حقیقت یک امر مطلق ثابت و تغییر ناپذیر نیست بلکه در اثر فعالیت انسان ابداع یا ایجاد می‌شود. علاوه بر آن، بین حقیقت و خیر پیوندی تنگاتنگ وجود دارد؛ به این معنی که آنچه حقیقت است تبدیل به خیر می‌شود.

جیمز از کودکی تا بزرگسالی
 
ویلیام جیمز در نیویورک سیتی به دنیا آمد. پدرش هنری جیمز(بزرگ) عالم روحانی و پیرو فلسفه سوئدنبرگ بود. ویلیام، بزرگترین فرزند از پنج فرزند خانواده به شمار می آمد. یک خواهر و سه برادر داشت. یکی از برادرانش موسوم به جیمز (کوچک) رمان نویس مشهوری شد. خانواده او خانواده‌ای بااستعداد، استثنائی و فعال بودند. ویلیام جیمز به همراه برادر کوچکتر خود هنری جیمز موفقیت‌های بسیاری را کسب کردند.
تحصیلات رسمی ویلیام جیمز به طور منظم صورت نگرفت. دانش‌اندوزی واقعی او در محیط خانواده آغاز شد زیرا دوستان هوشمند و فاضل پدرش غالباً به خانه آنان می‌آمدند و درباره موضوع‌های گوناگونی بحث و گفتگو می‌کردند. ویلیام جیمز در مدارس سوئیس، آلمان، فرانسه و انگلستان تحصیل کرد و علاقه خاصی به علوم طبیعی و نقاشی در او بیدار شد. در سال ۱۸۶۰ آموزش رسمی را برای نقاش شدن آغاز کرد ولی دشواری کار به او فهماند که نقاش شدن کار او نیست. از این‌رو پس از یک سال وارد دانشکده «علوم لارنس» در هاروارد شد اما در سال ۱۸۶۴ تغییر رشته داد و به دانشکده پزشکی رفت.

در مأموریتی به برزیل، دچار بیماری آبله شد و از آن زمان تا اواخر عمرش این بیماری بارها عود کرد. درجه دکترای پزشکی‌اش را در سال ۱۸۶۹ دریافت کرد و پس از گذراندن یک دوره عود بیماری آبله، کار تدریس در دانشگاه هاروارد را آغاز کرد. ابتدا آناتومی و فیزیولوژی، سپس روانشناسی و بالاخره در سال ۱۸۷۹ فلسفه تدریس کرد.

جیمز، در سال ۱۹۰۷ بازنشسته شد و در ۱۹۰۹ پس از چند ماه، ناراحتی قلبی او دوباره بروز کرد و در ۲۶ اوت ۱۹۱۰ در خانه‌اش، واقع در نیوهمپشایر، درگذشت. 

ایوان پاولوف و نظریه اش

پاولوف در طول دوران حیات خود، به خاطر کارهایش بسیار  مورد تشویق و قدردانی قرار گرفت که از آن‌جمله می‌توان به دریافت جایزه نوبل فیزیولوژی و پزشکی در سال 1904 و عضویت در آکادمی علوم روسیه در سال 1907 اشاره کرد. پژوهش‌ها و کشفیات پاولوف درباره «واکنش‌ها» به رشد جنبش رفتارگرایی کمکی شایان کرد. پژوهشگرانی دیگر از کارهای پاولوف در مطالعه شرطی‌سازی به عنوان شکلی از یادگیری استفاده کردند. پژوهش‌های پاولوف همچنین نشانگر روش‌های مطالعه واکنش به محیط به شیوه‌ای عینی و علمی است.

همراه با پاولوف از ریازان تا خانه ابدی

ایوان پاولف در شهر ریازان در کشور روسیه به دنیا آمد. پدرش کشیش جوان و فقیری بود که با باغبانی روزگار می‌گذراند و علاقه ای وافر به کتاب و مطالعه داشت. ایوان، نوشتن را در ۵ سالگی آموخت و از همان سالها به مطالعه  پرداخت. در ۱۱ سالگی به مدرسه کلیسای ریازان رفت، اما آنجا را رها کرد و در دانشگاه سن پترزبورگ به تحصیل علوم طبیعی پرداخت.
پس از دریافت مدرک پزشکی از آکادمی پزشکی نظامی در 1879 وی همه وقت خود را وقف تحقیقات کرد. در سال‌های 1884 تا 1886 با یک کمک هزینه تحصیلی که از کشور آلمان دریافت کرد، مدتی در لایپزیک و هایدلبرگ و برسلائو به مطالعه پرداخت.

وی در کلینیک سن پترزبورگ کوشید تا نظریه پزشکی را با عمل بالینی تلفیق کند و موفق به کشف اعصاب ترشحی پانکراس در 1888 شد و سپس به پژوهش درباره فرایندهای گوارشی پرداخت. پژوهشی که سرانجام در 1904 جایزه نوبل را نصیب وی کرد.

در 1890 پاولوف به عنوان داروشناس در آکادمی پزشکی نظامی در سن‌پترزبورگ پژوهش‌ها و کشفیات پاولوف درباره «واکنش‌ها» به رشد جنبش رفتارگرایی کمک زیادی کرد. پژوهشگران دیگری از کارهای پاولوف در مطالعه شرطی‌سازی به عنوان شکلی از یادگیری استفاده کردند. پژوهش‌های پاولوف همچنین نشانگر روش‌های مطالعه واکنش به محیط به شیوه‌ای عینی و علمی است.

برگزیده شد و یکسال بعد استاد فیزیولوژی آن دانشگاه شد، سمتی که تا سال 1924 آن‌را حفظ کرد. وی در سال ۱۸۹۸ موفق به اخذ درجه دکترا از دانشگاه سن‌پترزبورگ شد.

در سال 1907 وی به عضویت آکادمی علوم روسیه پذیرفته شد و مدتی بعد، به ریاست انستیتو فیزیولوژی رسید و تا زمان مرگ خود در این سمت باقی ماند. اگر چه پژوهش‌های پاولوف از اهمیت روان‌شناختی زیادی برخوردار بود، اما او همواره مدعی بود که این پژوهش‌ها مطالعه فرایندهای فیزیولوژی مغزند، نه مطالعات روانشناختی.

پاولوف در دانشگاه، از وجود استادان برجسته‌ای همچون مندلیف در شیمی کانی، باتلروف در شیمی آلی و به‌ویژه آی. اف. تیسون در فیزیولوژی بهره برد که تيسون کمک زیادی در تبدیل پاولوف به بزرگترین دانشمند آزمایشگر زمان خود کرد. او در دانشگاه سن پترزبورگ، فیزیولوژی حیوانی را به‌عنوان رشته اصلی و شیمی را به‌عنوان رشته فرعی خود انتخاب کرد و نخستین تحقیق خود را درباره فیزیولوژی اعصاب لوزالمعده به انجام رساند.

گرایش او به علوم طبیعی ناشی از اندیشه‌های روشنفکران انقلابی روس به‌ویژه پیسارف بود و کتاب «انعکاس‌های مغز» اثر آی. ام. سچنوف بنیانگذار فیزیولوژی روسیه به آشنایی او با پیشرفت‌های علمی آن زمان کمک زیادی کرد. روش تجربی سچنوف تاثیر عمیقی بر پاولوف جوان باقی گذاشت و وی را به راهی که به تجربه و آزمایش عینی به جای درون‌نگری و مفروضات ذهنی می انجامید، سوق داد.

ایوان پیتروویچ پاولوف سرانجام در 27 فوریه 1936 درگذشت. در بستر مرگ، در حالی‌که کاملا هوش و حواسش بجا بود، از یکی از شاگردانش خواست که در کنار او بنشیند و شرح احساسات و حالات خود را که تا لحظه مرگ به او می‌گوید، یادداشت کند. اتاق کار و آزمایشگاه او همچنان به‌صورت موزه نگهداری می‌شود.

پیدایش نظریه شرطی‌سازی کلاسیک

پاولوف بر اساس مشاهداتش دریافت که ترشح بزاق یک واکنش آموخته شده است. سگ‌ها به لباس سفید آزمایشگاهی دستیاران پژوهشی پاولوف واکنش نشان می‌دادند و این لباس تداعی‌گر زمان غذاخوردن در آن‌ها بود. برخلاف ترشح بزاق در زمان غذا دادن که واکنش غیر‌شرطی است، ترشح بزاق هنگامی‌که سگ انتظار دریافت غذا دارد، واکنش شرطی است.

پاولوف سپس تمرکز خود را معطوف بررسی دقیق چگونگی آموختن یا به‌دست آوردن این واکنش‌های شرطی کرد. او از طریق یک سری آزمایش باعث به وجود آمدن واکنش شرطی به محرک‌هایی که قبلا خنثی بودند، شد.

تاثیر پژوهش پاولوف

کشف شرطی‌سازی کلاسیک توسط پاولوف، به‌عنوان یکی از مهم‌ترین کشفیات در تاریخ روانشناسی باقی مانده‌است. فرایند شرطی‌سازی، افزون بر شکل دادن پایه‌های آنچه بعدها روانشناسی رفتاری نامیده شد، امروزه به دلیل کاربردهای زیاد، از جمله اصلاح رفتار و درمان بیماری‌های سلامت روان، همچنان با اهمیت باقی مانده است. غالبا از شرطی‌سازی کلاسیک برای درمان انواع هراس‌ها، اضطراب و اختلالات هراس استفاده می‌شود.

با آن وجود که کشف شرطی‌سازی کلاسیک توسط پاولوف، بخش مهمی از تاریخچه روانشناسی را شکل داده است، امروزه نیز کارهای او همچنان الهام‌بخش پژوهش‌های بیشتری است. 

میان سال‌های 1997 و 2000، بیش از 220 مقاله در مجلات علمی به پژوهش‌های اولیه پاولوف در زمینه شرطی‌سازی کلاسیک ارجاع داده‌اند. 
 
ایوان پاولوف در محافل اندیشه‌ای امروز

در محافل کنونی اندیشه، پاولوف به‌طور هدفمندانه‌ای یک رفتارگرا معرفی شده و به‌این شکل همراه با انقراض رفتارگرایی از صحنه بررسی به دور خواهد ماند.

گرچه یافته‌های پاولوف در نهضت رفتارشناسی نقش اساسی داشت، اما پاولوف رفتارگرا نبود، بلکه یک روانشناس تجربی-‌آزمایشگاهی است و به‌حق می‌توان او را «پدر روانشناسی آزمایشگاهی» دانست.

امروزه از یافته‌های او در علم بازتاب‌شناسی (reflexology) استفاده می‌شود.

پاولوف در ایران 

در ایران، در سال‌های ۱۳۵۰ تا ۱۳۶۰ کتاب‌های بسیاری درباره پاولوف ترجمه شد. برخی از این كتاب‌ها عبارتند از: «به‌سوی روانشناسی و روانپزشکی علمی» اثر هاری کی ولز و ترجمه نصرالله کسرائیان(دو جلد)،  «مجموعه آثار پاولوف»(دو جلد)، «پاولوف» از سوی انتشارات خوارزمی، «کارهای اساسی پاولوف» ترجمه مصطفی مفیدی، «منتخب آثار پاولوف: تيپ‌شناسی، تحقيقات گوارشی، فعاليت عالی عصبی، خواب طبيعی و مصنوعی» به ترجمه جلال کیا.

همچنین امیرحسین آریان‌پور کتاب «روانشناسی از دیدگاه واقع‌گرایی  در ارتباط با روانشناسی پاولوفی(مجموعه مقالات)» را در این زمینه تدوین و گردآورده‌است.

جایگاه علمی پاولوف در جوامع بین‌المللی

در آمریکا و در آغاز قرن بیستم پاولوف در میان روانشناسان آمریکایی کاملا شناخته شده و مشهور بود. کتاب «گفتارهایی درباره بازتاب‌های شرطی بیست» و «پنج سال مطالعه عینی بر روی فعالیت‌های عالی عصبی حیوانات» در 1928 توسط هورسلی گانت پزشک آمریکایی ترجمه شد. به مدت 35 سال کارهای پاولوف و همکاران وی حمایت و تایید فراوانی برای روانشناسی عینی به‌طور اعم و برای رشد فیزیولوژی در روسیه به‌طور اخص به همراه داشت.

پاولوف به‌عنوان یک دانشمند مخلص که در کاربرد روش‌های عینی و آزمایش، مهارتی تام داشت در دهه 1960 پیش از دورانی که در قید حیات بود به‌عنوان ایجاد کننده یک پایه علوم طبیعی برای روانشناسی مورد احترام و تجلیل قرار گرفت. 

اریک فروم و نظریه اش

اریک فروم Erich Fromm نظریه پردازی است که پایگاه جدیدی را در روانکاوی اجتماعی، حوزه فرهنگ و شخصیت، در قلمرو علم انسان شناسی روان شناختی، و فلسفه و جامعه شناسی انتقادی و ریشه ای به ویژه در زمینه تغییرات اجتماعی و ساخت جوامع انسان گرای آینده، بنیانگزاری نموده است. شاخص مهم این پایگاه دیدگاه انسانگرایانه اوست و وجه خاص انسان گرایی فروم شناخت نقش و اهمیت انسان در فرآیند تشکیل جامعه و تاریخ است. او در انسان گرایی هنجاری خود در پی برپاسازی جامعه ای برای انسان است تا در آن انسان به کشف راه تکامل و کشف معانی هستی پرداخته، تا بتواند با سوگیری بارورانه به سوی هستی بزرگ بشری، عشق وکمال را فرا گیرد.

با تمام این ها فروم اندیشمندی است که غالبا به عنوان یک تئوریسین اجتماعی - روانی شهرت دارد. عمده محتوای فکری فروم عدم باور بدان است که شخصیت انسان بوسیله نیروهای زیست شناختی که دارای ماهیت غریزی اند شکل داده شده است، و به صورت انعطاف پذیری از سوی این نیروها هدایت می شود. فروم ( در مخالفت با فروید) عامل جنسی را به عنوان نیروی شکل دهنده اصلی رفتار بهنجار یا روان رنجور نمی داند، بلکه شخصیت انسان را تحت نفوذ نیروهای اجتماعی و فرهنگی می داند که هر دوی این عوامل در چارچوب فرهنگ و نیروهای جهانی که در طول تاریخ بشریت را تحت نفوذ داشته اند بر فرد اثر می کنند. هدف او ایجاد نظریه ای است در مورد علائق مختلف انسانی که از شرایط وجودی انسان حاصل می شوند. با این باور که فرد ماهیت خود را، خود می آفریند. فروم احساس می کند که ما باید تاریخ نوع بشر را بررسی کنیم تا این آفریدن را بفهمیم و بشناسیم.

زندگی نامه
 
اریک فروم به سال 1900 میلادی در شهر فرانکفورت آلمان متولد شد. زندگی خانوادگی فروم زندگی سعادتمندی نبود و موقعیت زندگی خانوادگی سرشار از تنشی را گذراند. پدر او بد خلق، مضطرب و ترشرو بود و مادرش به صورت ادواری دچار افسردگی شدید می شد. از این رو بود که او از همان اوایل با رفتار هیجانی نابهنجار مواجه بود.
 
وقتی فروم نوجوانی 12 ساله شد، نوع دیگری از رفتار بی معنی و غیر قابل توجیه، او را دچار شوک کرد. یکی از دوستان جوان پدرش که زن نقاش با هوش و 25 ساله ای بود تصمیم گرفت که تمام وقت خود را با پدر او که همسر خود را از دست داده بود، بگذراند. به همین دلیل ممکن است حسادت فروم صرفا برانگیخته شده بود، اما او نمی توانست بفهمد که چرا آن زن همراهی پدر پیر و غیر جذاب او را ترجیح داده است تقریبا بلافاصله پس از مرگ پدرش، آن زن خود را کشت. وصیتنامه او تصریح میکرد که او را با پدر فروم دفن کنند، نه در کنار او بلکه با او در یک قبر. فروم از این خودکشی عمیقا ناراحت شد او از این تصور زجز می کشید که چرا او با چنین قوتی به سوی پدرش جذب شده است.
 
فروم در نوشته های شخصی اش آورده است که من تا آن زمان چیزی در باره عقده ادیپ یا تثبیت عاطفی نشنیده بودم، اما عمیقا متاثر شدم. من قویا به سوی آن زن جوان جذب شده بودم و از پدر غیر جذاب خود متنفر بودم، همیشه این فکر در سرم بود که چطور امکان دارد؟ ( خودکشی )، چطور ممکن است یک زن جوان آنچنان گرفتار عشق باشدکه دفن شدن با او را به زنده بودن و لذت بردن از خوشی های زندگی و نقاشی کردن ترجیح دهد؟ از این رو بود که فروم بعدها به کارهای فروید که عقده ادیپ او ظاهرا تبیینی را برای این تراژدی فراهم می کرد جذب شد.
 
پس از این تجربه روان شناختی، تجربه ای جامعه شناختی در سن 14 سالگی به سراغ او آمد که در واقع جلوه دیگری از بی خردی ( البته این بار در مقیاس بسیار وسیعتر) بود و باعث ناراحتی وی گردید.
او شاهد جوشش تعصب هیستری وار از جانب کل ملت آلمان در طول جنگ جهانی اول بود. او از نفرتی که کل کشور را جادو می کرد متعجب بود. مردم آلمان زیر شلاق تبلیغات به هیجانی ناشی از تفکر و عمل دیوانه وار کشیده می شدند و او حیرت می کرد که چرا مردمانی عاقل و محجوب ناگهان دیوانه می شدند؟ اساسا به خاطر این تجارب پریشان کننده زندگی خانوادگی، خودکشی و رفتار زمان جنگ در کل کشور بود که در فروم نیاز به در ک علت غیر معقول بودن ایجاد شد.
 
او تصور می کرد که شخصیت انسان عمیقا از نیروهای اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و تاریخی متاثر است و اینکه جامعه بیمار، مردم بیمار می پروراند. بدین ترتیب، دیدگاه او شکل گرفته از تجربه های او بود و بعدا در جریان کارهای تجربی وی پالایش و تغییر یافت او جستجوی خود را برای یافتن علت نابهنجاری ها در دانشگاه هایدلبرگ آغاز کرد و دانشنامه دکتری خود را در روان شناسی و جامعه شناسی در سال 1922 از این دانشگاه دریافت کرد.
 
فروم بتدریج برای یافتن پاسخ سوالات گذشته خود به روانکاوی علاقمند شد و بهمراه چند تن دیگر در سال 1930 موسسه روان کاوی جنوب آلمان را دایر نمود. اما زمانی که تهدید نازی ها جدی تر شد بلافاصله به سوئیس رفت و سپس به ایالات متحده امریکا مهاجرت و حرفه خصوصی را آغاز نمود. در همان جا بود که با کارن هورنای ملاقات کرد.
 
پس از یک دوره پر فراز و نشیب حرفه ای به کشور سوئیس بازگشت و در ماه مارس، 1980 در هشتادمین سالگرد تولدش در کشور سوئیس در گذشت.
 
آثار
 
اکثر آثار بزرگ فروم برای نخستین بار به زبان انگلیسی در آمریکا منتشر و سپس به زبانهای دیگر ترجمه شد. از آن میان می توان به موارد زیر اشاره کرد:
 
- گریز از آزادی
- روانکاوی و دین
- روانشناسی و فرهنگ
- زبانهای فراموش شده
- رسالت فروید
- بودیسم و روانکاوی
- جزمیات مسیحی
- کالبد شکافی تخریب گرایی انسان
- انسان برای خویشتن، روانکاوی و مذهب
- جامعه سالم، هنر عشق ورزیدن
- برداشت مارکس از انسان(که با نام سیمای انسان راستین در ایران ترجمه شد)
- داشتن یا بودن، زبان از یاد رفته (ترجمه شده در سال 1362)
 
تعداد بسیاری از کتب فروم به سبکی عامه پسند نوشته شده و در حوزه عقاید فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و روان شناختی خوانندگان بسیاری را به خود جلب کرده بود. بسیاری از این کتاب ها به فارسی نیز ترجمه شده اند.

اندیشه
 
در بررسی آراء و اندیشه های فروم موضوعات مهم و مستقلی ملاحظه می شود، از جمله؛ تلاش و تعارض بنیادی انسان برای حصول آزادی با تعبیر گریز از آزادی، مکانیسم های روانی انسان برای باز یابی امنیت، نیازهای روان شناختی انسان، سنخ های منشی سازنده و غیر سازنده، ماهیت انسان و غیره که برای نقد و ارزیابی نهایی اندیشه های فروم به اختصار به آن اشاره می شود. می توان گفت در مسیر حرکت، از جهت گیری بیولوژیکی فروید، بر تاکید عمده روی عوامل تعیین کننده فرهنگی - اجتماعی و شخصیت، فروم عقیده داشت که شخصیت افراد در نتیجه تعامل بین فرد و جامعه بهتر شناخته می شود.
 
افراد بشر به زعم فروم در عین حال که برای آزادی و خود مختاری مبارزه می کنند، خواهان ارتباط و وابستگی به دیگران نیز هستند. شیوه بر طرف کردن این تضاد که فرد هم می خواهد آزاد باشد و هم نیاز به ارتباط و وابستگی به دیگران دارد، وابسته به ساختار اقتصادی جامعه است. در یک جامعه سرمایه داری، بر موقعیتهای فردی آزادی انتخاب، مسئولیتهای فردی به قیمت احساسهای عمیق انزوا و تنهایی فرد تاکید می شود. مردم در حالت از خود بیگانگی به کارهای مختلف و به شیوه های گوناگون دست می زنند و بسیاری از کارهای فروم پیرامون همین مساله سیر می کند.
 
از سوی دیگر یکی از راه های برطرف کردن تنهایی و گوشه گیری فرد که محصول جامعه سرمایه دارد است معاشرت مردم با یکدیگر است. در اثر معاشرت و تعامل، افراد به صورت گروه های متشکل در آمده و در آن حل می شوند. در این صورت برای سیستمهای حکومتی فرصت مناسبی فراهم می آید که بتوانند از طریق رهبری مقتدر، افراد جامعه را وادار به اطاعت کنند و دستورات خود را به اجرا در آورند. فروم این مساله را به عنوان فرار از آزادی مطرح کرده است. همانطور که در بیوگرافی فروم ملاحظه شد می توان تاثیر تجربه شخصی فرم را در نظریه اش دید. هنگامی که فروم در آلمان زندگی می کرد، به عینه چگونگی به حکومت رسیدن هیتلر را دیده بود و نظریه اش در مورد فرار از آزادی، زمینه ساز توضیحات و تفاسیر او از تبعیت مردم از هیتلر بود.
از سویی دیگر فروم معتقد بود روان کاوی دوران وی دچار بحران شده است. به عقیده او در کتاب بحران روانکاوی، علت اصلی این بحران، در دگرگونی روانکاوی از تئوری رادیکال به تئوری سازشگری است. روانکاوی در اصل یک تئوری رادیکال، نافذ و رهائی بخش بود، اما بتدریج این خصوصیت ها را از دست داد و از جنبش باز ایستاد و نتوانست تئوری خود را در پاسخ به موقعیت تغییر یافته انسان پس از جنگ جهانی اول توسعه و تکامل بخشد بلکه برعکس به سازشگری و جستجو برای جلب منزلت روی آورد.
 
نگاه انسان گرایانه فروم بر دیدگاه روانکاوانه و علمی او نیز محیط بود. چنانکه در ادامه پژوهش های خود سوال دیگری را مطرح نمود که: آیا روانکاوی تهدیدی برای دین به شمار می آید؟ او در کتاب روانکاوی و دین این سوال را از جوانب گوناگون علمی - جادویی، آئین و شعائری و جنبه یعنی شناختی توضیح داد.
 
فروم در تنگنای نگرانی از وضعیت وقت جهان در دوران وی از دلهره ای سخن گفت که محصول مسخ سوسیالیسم، لگام گسیخنگی سرمایه داری، آینده جهان سوم و سابقه تسلیحاتی بود. نگاه او در کتاب آیا انسان پیروز خواهد شد نیز کاملا انسانگرایانه و جامعه شناختی است. فروم از همین باریک بینی و موشکافی در زمینه پدیده های روانی در مقولات اجتماعی و دینی نیز بهره می گرفت چنانکه در کتاب همانند خدایان خواهید شد، به نسبت میان خدا و انسان و بررسی تاریخی مذاهب در این باب پرداخت.
 
موضوع اصلی تمام نوشته های فروم این است که فرد در این دنیا احساس تنهایی و انزوا می کند، زیرا از طبیعت خود جدا گردیده است، این انزوا در هیچگونه موجود زنده یا حیوانی دیده نمی شود. فروم این فرضیه را پرورش داد که هر چقدر انسانها آزادی بیشتری بدست آورند، احساس تنهایی بیشتری خواهند کرد. بدین ترتیب که آزادی به یک خصوصیت منفی تبدیل می شود که باید از ان فرار کرد. به زعم فروم طبیعت حیوانی بر اساس مبنای زیست شیمیایی و روان شناختی و مکانیزمهای بقای جسمانی تعریف می شود، در حالیکه انسان علاوه برانکه دارای یک طبیعت حیوانی است تنها ارگانیزمی است که دارای طبیعت متمایز دیگری است.

1. نیازهای بشری: به نظر فروم آدمیان با نیاز های فیزیولوژیکی بر انگیخته می شوند اما هرگز قادر به حل کردن تنگنا های انسانی خود بواسطه ارضا کردن این نیازهای حیوانی نیستند. این نیازهای وجودی در طول تکامل فرهنگ انسان نمایان شده اند و از تلاش های انسانها برای یافتن پاسخی برای وجودشان و اجتناب کردن از دیوانه شدن به وجود آمده اند. در واقع فروم معتقد بود که یک تفاوت مهم بین افرادی که از لحاظ روان سالم هستند و افراد روان رنجور این است که افراد سالم پاسخ هایی را برای وجودشان می یابند، پاسخ هایی که با کل نیازهای انسان مطابقت کامل دارند.
فروم ماهیت منحصر به فرد شخص را بر اساس نیازهای اصلی او مطرح کرد که عبارتند از نیاز به ارتباط ( برای از بین بردن احساس های تنهایی و انزوا از طبیعت و از خودشان)، نیز به تعالی (یا کار آمدی برای آگاهی از آنچه در محیطشان می گذرد)، نیز به ریشه داشتن ( عدم جدایی از ریشه های شخصی خود )، نیز به احساس هویت( انسان تنها حیوانی است که واژه من را به کار می برد)، و چارچوب یا معیار جهت گیری.

2- ساز و کارهای گریز: از انجا که اضطراب بنیادی احساس ترسناک انزوا و تنهایی ایجاد می کند، افراد می کوشند از طریق انواع ساز و کارهای گریز، از آزادی بگریزند. فروم در کتاب گریز از آزادی چهارساز و کار یا مکانیزم گریز اساسی را مشخص نمود: خودکامگی یا اقتدار طلبی، ویرانگری، پیروی و آزادی مثبت بر خلاف گرایش های روان رنجور هورنای، ساز و کارهای گریز فروم هم در سطح فردی و هم جمعی، نیروهای محرک در افراد بهنجار هستند. این مکانیزمها از نظر فروم عبارتند از:

3- سوگیرهای منشی: در تئوری فروم شخصیت در جهت گیری منش، منعکس می شود، یعنی روش نسبتا پایدار فرد در ارتباط برقرار کردن با دیگران و با اوضاع جاری، مهمترین ویژگی های اکتسابی شخصیت، منش است که فروم بدین صورت آن را تعریف نمود سیستم نسبتا پایدار تلاش های غیرغریزی که فرد از طریق آنها خودش را با انسانها و دنیای طبیعی مرتبط می سازد. در جای دیگری چنین می نویسد:
 
منظور از منش اجتماعی چیست؟ منظور من از آن هسته مرکزی خصوصیتی است که اکثر وابستگان به یک فرهنگ در داشتن آن مشترک اند، برخلاف خصوصیت فردی که وابستگان به یک فرهنگ اشتراکی در داشتن آن ندارند و مربوط و متعلق به فرد است.

او معتقد بود منش، جایگزینی برای فقدان غرایز در انسان است. آدمیان بجای عمل کردن طبق غرایزشان، مطابق با منش خود عمل می کنند.
 
اگر افراد مجبور بودند مکث کنند و به پیامد های رفتاری شان بیندیشند اعمال آنها بسیار بی ثمر و بی ثبات می شدند. افراد با عمل کردن طبق صفات منش خود می توانند به صورت ثمر بخش و با ثبات رفتار کنند. افراد به دو صورت با دنیا رابطه برقرار می کنند. با کسب کردن اشیا» و استفاده کردن از آنها ( جذب ) و یا برقرار کردن ارتباط با خود و دیگران یا جامعه پذیری ( تنهایی) به طور کلی افراد می توانند با اشیا» و انسانها به صورت ثمر بخش رابطه برقرار کنند. فروم این تقسیم بندی های منشی را در دو کتاب انسان برای خویشتن و آناتومی ویرانسازی توضیح داده است.

4- نکته دیگر آنکه فروم می گوید از تعامل طبع آدمی و محیط اجتماعی، منش پدید می آید و منش بیانگر شیوه زندگی و نحوه ارتباط انسان با اطرافیان و جهان است. او همچنین می گوید که جامعه سرمایه داری معاصر چند نوع منش بیمار گونه و ناسالم در انسانها پدید می آورد ( منش گیرنده، استثماری، مال اندوزی، بازاری)، اما انسانها باید با تکیه بر وجدان انسان گرایانه خود و پیروی از عشق بارور در جامعه ای که اریک فروم مطرح می کند، به تحقق منش بارور بپردازند. تاملی کوتاه در انچه که منظور اریک فروم از منش بارور است، نشان می دهد که منش بارور از نظر او جهت گیری است که در آن، استقلال به صورت فردی حفظ می گردد و در عین حال، ارتباط صور فردی با صور جمعی آن به دلیل وحدت منافعی که فروم از آن سخن می گوید، حفظ می شود.

5- فروم در بحث از منش شناسی در واقع به حیطه روان شناسی شخصیت و روان شناسی اجتماعی قدم می گذارد، آنچه که فروم تحت عنوان منش ها و جهت گیری های مختلف مطرح می کند، در واقع اشکال و صور مختلف تحقق نفس فردی است که هر یک حول یکی از صفات خاص نفسانی و شهوانی متمرکز شده است. او در کتاب جامعه سالم، خود یک بررسی تاریخی ادواری را نشان می دهد که در هر دوره یکی از صورتهای تحقق نفس فردی حضور داشته است. او معتقد است که صورت غالب منش قرن بیستم منش بازاری است که بر مبنای آن شخصیت هر انسانی به عنوان کالایی برای مبادله در بازار شخصیت مطرح می گردد. فروم مدعی است که منش بارور که او مطرح می کند تنها صورت سالم شخصیتی است، و به واسطه پیروی از اخلاق انسان گرایانه ( نظام اخلاقی پیشنهادی فروم که سرانجام هم معلوم نمی شود چیست و چه ویژگیها و شاخصهایی دارد؟ ) و وجدان انسان گرایانه و عشق بارور پدید می آید.

6- فروم که در صدد رفع و حل بحران اخلاقی و معنوی عظیم بشر معاصر است با گنجاندن مفاهیمی چون مسئولیت، احترام و... در الگوی عشق بارور خود برآن است تا به نوعی در بشر نفس محور و متجاوز خود بنیاد، احساس و تعهد اخلاقی پدید آورد، زیرا می داند که خوی تجاوز کار و ویرانگر بشر جدید، که محصول اومانیسم و خودبنیادی است تمدن غربی را که فروم مدافع و مبلغ آن است به انحطاط و نابودی کامل خواهد کشاند. اما مشکلی که فروم با آن روبروست این است که هیچ بنیان و مبنای دقیق و روشن و متجسم تئوریکی برای قبولاندن نظر خود در خصوص ویژگیهای عشق بارور ندارد و از طرف دیگر، خوی تجاوز کار و ساخت حیوانی بشر خود محور نیز به هیچ روی پذیرای تحقق چنین امری نیست.
7- فروم در کتاب گریز از آزادی صورت اجمالی و مبادی کلی آرا» خود را در قلمرو مباحث روان شناختی، جامعه شناختی و انسان شناسی مطرح می کند. نکته محوری و اصلی در این کتاب، بررسی علل روان شناختی و جامعه شناختی آن چیزی است که فروم، آن را گریز انسان از آزادی، می نامد.
 
مقصود فروم از انسان در واقع صورت فردی بشر خود محود است، و مقصود از آزادی نیز صورت لیبرالی است. فروم، سادیسم و مازوشیسم را صورتهایی از مکانیسم های فرد برای فرار از تنهایی واضطراب می داند، او معتقد است سادیست با غلبه بر فرد تحت تسلط خود، و ما زوشیست با تسلیم شدن به فرد سادیست( آزارگر) از تنهایی فردی و نفسانی خود می گریزد. بنابراین سادیسم و مازوشیسم را به عنوان پدیده ای بیمار گونه، محصول شرایط اجتماعی و موقعیت وجودی بشر( تنهائی و اضطراب او) به شمار می آورد.
 
فروم سادیسم و مازوشیسم را صورتی از پرخاشگری انسان می داند که خود ریشه گرفته از تنهایی و اضطراب بشر است وبه نظر فروم با پیوستن بشر به دیگران از طریق عشق بارور علاج می شود. فروم معتقد است که انسان تنها موجود صاحب شعور در کائنات بزرگ است. این تنها موجود ذی شعور (انسان) که محصول تطور بیولوژیک است.
 
هیچ حامی و هادی و پناهگاه و راهنما یی جز خود و نیروها و تواناییهای خود ندارد. بنابراین هر گونه اعتقاد به وجود نیرویی آسمانی و ماورایی که ما را آفریده و هدایت می کند را منکر بوده و امری غیر واقعی می داند. فروم می نویسد: انسان باید خود را طوری تربیت کند که بتواند با واقعیت رو به رو شود. چنانچه قبول کند که نقطه اتکایی جز نیروهای خود ندارد، کاربرد صحیح آنها را نیز خواهد آموخت. اشکال این است که این یک تبیین کاملا ماتریالیستی از هستی است.

8- فروم قطع رابطه خود با اصل خویش را به معنای آزادی در نظر گرفته، در حالی که آزادی فی نفسه صفتی مثبت است. جدایی انسان از اصل خویش و افزایش احساس ناامنی ناشی از این جدایی و اتکا» بیش از حد به خود و قطع ارتباط های بنیادی وی را می توان نوعی خودکامگی نامید.

9 - تاکید فروم بر اینکه شیوه برآورده شدن نیاز های پنجگانه به شرایطی بستگی دارد که هر جامعه فراهم می نماید. زمام اختیار و استقلال فرد رد انتخاب و تصمیم گیری را زیر سوال برده است. به عبارت دیگر فروم توانایی فرد را در انتخاب و چگونگی پاسخدهی به نیازهایش را نادیده گرفته است. و این نکته از تناقض های درونی نظریه فروم است، در واقع فروم مسئولیت پذیری فردی را در پرده ابهام قرار داد.

10- فروم کوشیده است با پیوند دادن انسان به عشق و کار، احساس تنهایی وناامنی او را کاهش دهد، و این در حالی است که او روشن نمی سازد که انسان آسیب دیده و ناسالم را که جهت گیری آسیبی دارد چگونه می توان به سوی عشق و آزادی مثبت و جهت گیری بارور سوق داد.

11- فروم مدرک روشن و شفاهی از ماهیت و ذات انسان ارایه نمی کند و آنچه را به عنوان فطرت یا طبع مطرح می کند صرفا جنبه کلی دارد و هرگز نمی گوید چگونه پاسخ هایی و عملکردهایی با این ذات و سرشت تطابق دارد.

12- فروم می کوشد در زندان جبر تاریخی و جبر اجتماعی و جبر زیستی ( تولد- مرگ) فرصتی را برای آفرینندگی بیافریند و آن را با نیاز به تعالی مطرح می نماید. این در حالی است که هرگز نمی گوید فردی که چنین گرفتار جبر تاریخی و اجتماعی قرار دهد چگونه و با چه نیرو و انگیزه ای می تواند خود را به سوی آفرینندگی رهنمون سازد.

13- فروم در خصوص برخی جنبه های تبیین شخصیت که شامل ساختار، جنبه های فرایندی ( انگیزش)، تحول، آسیب شناسی، سلامتی و مداخله می باشد، مواردی مانند جنبه های ساختاری، تحول و مداخله را تقریبا مسکوت گذاشته و از این نظر جامعیت، و اهمیت کار کردی نظریه وی ضعیف است.

14- از عملکردهای ارزیابی یک نظریه، تصدیق پذیری، همخوانی درونی،امساک گری، جامعیت، و اهمیت کارکردی است، که از این لحاظ نظریه فروم در اغلب موارد با ضعف مواجه است. با این وجود او کوشیده است دیدگاهی خوش بینانه به انسان ارایه کند و او را برای تلاش بیشتر در جهت پرهیز از فردیت گرایی و لذت طلبی( که حتی امروز مبتلا به بسیاری از جوامع است) برانگیزاند و از سوی دیگر سعی دارد برای تامین امنیت و تعلق انسان حرکت به سوی عشق و فراهم کردن شرایط اجتماعی مناسب و ایجاد جامعه سالم برای ارضای مناسب و سالم نیازهای اساسی را پیشنهاد کند.

در مجموع فروم با انکه یک روانکاو اجتماعی است، اما روانکاوی است که می خواهد یک ایدئولوگ هم باشد و تمدن انسانگرایانه ای را که با تمام وجود بدان وابسته و دلبسته است نجات بخشد. او مدعی است که نظریاتش در خصوص سوگیری ثمر بخش و عشق بارور و اخلاق انسان گرا راه حل های عملی تمدن جدید برای رهایی از بحران است و اگر این راه حل ها در زمینه های اخلاقی، روانشناختی، اقتصادی - اجتماعی و سیاسی محقق شوند، جامعه صنعتی، شکوفایی و توانایی خود را باز یافته و به بسط و گسترش خود ادامه میدهد. او اعتقاد دارد که رسالت روانکاوی، حل و فصل بحرانی است که جامعه را فرا گرفته زیرا انسانهای بیمار، محصول جامعه بیمار هستند. او در مقایسه با فروید، گستره وسیعتری از مسائل را مورد بررسی قرار می دهد و بر نقش عامل جامعه شناختی تکیه و تاکید بسیار می کند. 

کارل گوستاو یونگ و نظریه اش

کارل گوستاو یونگ (به آلمانی: Carl Gustav Jung)‏ (۱۸۷۵ - ۱۹۶۱) روان شناس و متفکر سوئیسی  که به خاطر فعالیت‌هایش در روانشناسی و ارائهٔ نظریاتش تحت عنوان روان  شناسی تحلیلی یونگ معروف است. یونگ را در کنار زیگموند فروید از پایه‌گذاران دانشِ نوین روانکاوی قلمداد می‌کنند به تعبیر فریدا فوردهام پژوهشگر آثار یونگ: «هرچه فروید ناگفته گذاشته یونگ تکمیل کرده‌است.»

فروید زمانی یونگ را جانشین مسلم خود در جنبش روانکاوی می‌دانست. فروید از او به عنوان «جانشین و ولیعهد من» یاد کرده بود (به نقل مک گوایر، 1974، ص. 218). هنگامی که رشته دوستی آن دو در 1914 گسسته شد، یونگ آنچه را که روانشناسی تحلیلی می‌نامید آغاز کرد که به کلی با نظریه فروید تفاوت داشت.

زندگی یونگ

کارل گوستاویونگ که در زمزمه آواز مهارت داشت در دهکده کوچکی واقع در شمال سوئیس نزدیک آبشار معروف راین پرورش یافت. بنا به گفته خود او، دوره کودکی‌اش با تنهایی، جدایی و ناخرسندی گذشته بود. (یونگ، 1961).

پدرش کشیشی بود که آشکارا ایمانش را از دست داده و اغلب بدخلق و تندمزاج بود. مادرش از اختلال‌های هیجانی رنج می‌برد و رفتاری متلون و غیرقابل پیش‌بینی داشت، در یک لحظه از یک کدبانویی خوشحال به دیوی شبیه جادوگر تغییر حالت می‌داد که زیر لب حرف‌های بی‌ربط می‌زد. این ازدواجی نامبارک بود.

 

یونگ در سال‌های اولیه زندگی یاد گرفت به پدر و مادرش اعتماد یا اطمینان نکند و این را به دنیای خارج نیز گسترش داد. او متوجه دنیای درون شد، دنیای رؤیاها، پنداره‌ها و خیال‌ها، یعنی دنیای ناهشیارش. رؤیاها و ناهشیاری ـ نه دنیای منطق و هشیاری ـ راهنمای دوران کودکی‌اش شد و همچنان در دوران بزرگسالی نیز همراه وی بود.

یونگ در مواقع بحرانی زندگی‌اش براساس آنچه که از طریق ذهن ناهشیار در رؤیاهایش به او الهام می‌شد به حل دشواری‌ها و تصمیم‌گیری می‌پرداخت. وقتی که خود را برای تحصیل در دانشگاه آماده می‌کرد، موضوع رشته تحصیلی‌اش در یک رؤیا به وی الهام شد.

او در خواب دید که برای یافتن استخوان‌های جانوران ما قبل از تاریخ مشغول حفاری است. او این خواب را چنین تعبیر کرد که باید در زمینه طبیعت و علوم تحصیل کند. رؤیای کندن سطح زمین به علاوه رؤیای سه سالگی‌اش که خود را در یک غار زیرزمینی دیده بود، جهت مطالعه آینده‌اش درباره شخصیت را تعیین کرد:

مطالعه نیروهای ناهشیاری که زیر سطح ذهن قرار دارند.

یونگ در 1900 از دانشگاه بیسل، واقع در سوئیس، با درجه پزشکی فارغ‌التحصیل شد. به روانپزشکی علاقه‌مند بود و نخستین انتصاب حرفه‌ایش در یک بیمارستان روانی زوریخ بود، که اوگن بلولر، روانپزشکی که به سبب پژوهش‌هایش درباره اسکیزوفرنی معروف بود ریاست آن را برعهده داشت. یونگ در 1905 به سمت مدرس روانپزشکی در دانشگاه زوریخ منصوب شد، اما پس از چند سال از این سمت کناره‌گیری کرد و تلاش‌هایش را در تحقیق، نوشتن و طبابت خصوصی مصروف داشت.

او هنگام درمان بیماران، از فروید که عادت داشت از بیمارانش درخواست کند که روی تخت دراز بکشند پیروی نمی‌کرد و اظهار می‌داشت که نمی‌خواهد آنها را بخواباند! یونگ و بیمارش روی صندلی‌های راحتی مقابل یکدیگر می‌نشستند. او گاهگاهی جلسه‌های درمانی را در قایق بادبانی‌اش برگزار می‌کرد، درحالی که با شادمانی قایق را در باد شدید به سرعت پیش می‌راند. گاهی برای بیمارانش آواز می‌خواند و بعضی مواقع نیز به‌طور عمدی با آنها گستاخی می‌کرد. او روزی به یکی از بیماران که در ساعت مقرر حاضر شده بود گفت: «آه نه، من نمی‌توانم حضور شخص دیگری را تحمل کنم. امروز به خانه‌ات برگرد و خودت را درمان کن» (به نقل بروم، 1981، ص. 185).

یونگ پس از خواندن تعبیر رؤیاها در 1900 که آن را به عنوان یک شاهکار توصیف کرد، به آثار فروید علاقه‌مند شد و تا 1906 این دو مرد مکاتبه با یکدیگر را آغاز کرده بودند و یکسال بعد یونگ به وین رفت تا فروید را ملاقات کند. در نخستین دیدارشان 13 ساعت با اشتیاق فراوان گفت‌وگو کردند، که سرآغاز هیجان‌انگیز رابطه نزدیک پدر ـ فرزندی اما زودگذر آنان بود.

در 1909 یونگ همراه فروید برای شرکت در مراسم یادبود دانشگاه کلارک به ایالات متحد رفت، که در آنجا هر دو سخنرانی‌هایی ایراد کردند.برخلاف بیشتر شاگردان فروید، یونگ پیش از آنکه همکاری با فروید را آغاز کند شهرت حرفه‌ای خود را تثبیت کرده بود. از میان نخستین کسانی که به روانکاوی گرویدند او از همه معروف‌تر بود. درنتیجه، شاید او در مقایسه با افراد جوان‌تری که نخستین پیروان فروید شدند، که بیشتر آنان هنوز دانشجو بودند و از هویت حرفه‌ای خود اطمینان نداشتند، تأثیرپذیری و تلقین‌پذیری کمتری داشت.

اگرچه یونگ شاگردی فروید را پذیرفت اما هرگز پذیرای کامل عقاید او نبود، هرچند که در اوایل آشنایی‌شان تردیدها و مخالفت‌هایش را سرکوب می‌کرد. هنگامی که روانشناسی ناهشیار (1912) را می‌نوشت، ناراحت بود، زیرا می‌دانست نشر دیدگاهش با این اثر که با دیدگاه فروید تفاوت داشت به روابط آنها لطمه خواهد زد. او به اندازه‌ای از واکنش احتمالی فروید نگران بود که ماه‌ها قادر نبود نوشتن کتاب را ادامه دهد. البته سرانجام کتاب را منتشر کرد و آنچه که می‌بایست روی دهد اتفاق افتاد.

در 1911، بنا به اصرار فروید و علی‌رغم مخالفت اعضای وینی انجمن بین‌المللی روانکاوی، یونگ ریاست این انجمن را عهده‌دار شد. فروید عقیده داشت که اگر یک یهودی در رأس گروه قرار گیرد گرایش یهودستیزی ممکن است مانع پیشرفت جنبش روانکاوی شود. اعضای وینی که تقریباً همگی یهودی بودند، به یونگ که متولد سوئیس بود اعتماد نداشتند و چون آشکارا مورد علاقه فروید بود از او بیزار بودند. آنان نه تنها در این جنبش بر یونگ ارشد بودند، بلکه همچنین معتقد بودند که خود یونگ گرایش یهودستیزی دارد.

 

اندکی پس از انتخاب یونگ، در رابطه دوستانه‌اش با فروید نشانه‌هایی از تیرگی آشکار شد و در 1912 روابط شخصی آنان پایان گرفت. در 1914 یونگ از سمت خود استعفا کرد و از انجمن کنار رفت.

هنگامی که یونگ 38 ساله بود، دوره‌ای از آشفتگی شدید هیجانی را تجربه کرد که سه سال ادامه داشت، درست همانطور که فروید نیز در همان دوره از عمر خود به چنان حالتی دچار شده بود. یونگ به تصور اینکه دارد دیوانه می‌شود، به انجام هیچگونه تحقیق علمی و یا حتی به خواندن کتاب علمی قادر نبود، اما جالب توجه است که به درمان بیمارانش ادامه می‌داد.

یونگ مشکل هیجانی خود را اساساً با همان شیوه‌ای که فروید حل کرده بود حل می‌کرد، یعنی به وسیله برخورد با ذهن ناهشیارش. هرچند یونگ، برخلاف فروید، رؤیاهایش را به گونه‌ای نظامدار تحلیل نکرد، به تکانه‌های ناهشیارش که در رؤیاها و خیالپردازی‌ها جلوه‌گر می‌شدند گوش می‌داد و از آنها پیروی می‌کرد.

 همانند فروید، این بحران هیجانی یونگ نیز دوره‌ای از خلاقیت بیکران او بود و به تدوین نظریه شخصیتی‌اش منتهی شد.

یونگ در جهت علاقه‌اش به اساطیر در سال‌های دهه 1920 چند بار به آفریقا مسافرت کرد تا فرآیندهای روانی اقوام نانویسا را مورد مطالعه قرار دهد. در 1932 به استادی دانشگاه پلی‌تکنیک دولتی در زوریخ منصوب شد و این سمت را تا 1942 که بر اثر بیماری ناگزیر به کناره‌گیری شد برعهده داشت. در 1944 یک کرسی روانشناسی پزشکی در دانشگاه بیسل سوئیس برای او ایجاد شد، اما این بار نیز به سبب بیماری نتوانست بیش از یکسال در این سمت باقی بماند. او در بیشتر مدت عمر 86 ساله‌اش در تحقیق و نوشتن فعال بود و تعداد زیادی کتاب منتشر کرد.

روانشناسی تحلیلی

نکته مهم تفاوت بین روانشناسی تحلیلی یونگ و روانکاوی فروید به ماهیت لیبیدو مربوط است. درحالی که فروید لیبیدو را مؤکداً برحسب میل جنسی تعریف می‌کرد، یونگ آن را یک نیروی حیاتی کلی می‌دانست که میل جنسی فقط بخشی از آن است.

به نظر یونگ این نیروی حیاتی لیبیدویی بسته به اهمیت فعالیت‌های آن در زمان‌های معین، به صورت رشد و تولیدمثل و نیز انواع فعالیت‌های دیگر جلوه‌گر می‌شود.

یونگ عقده ادیپ فرویدی را قبول نداشت. او دلبستگی کودک به مادر را برحسب نیاز وابستگی که با توانایی مادر به عنوان منبع مولد غذا پیوند دارد تبیین می‌کرد. به تدریج که کودک رشد می‌کند و کارکرد جنسی‌اش تحول می‌یابد، کارکردهای تغذیه‌ای دارای پوششی از احساس‌‌های جنسی می‌شود. به نظر یونگ، انرژی لیبیدویی تنها بعد از بلوغ جنسی است که شکل دگرخواهی جنسی به خود می‌گیرد. او وجود نیروهای جنسی در کودکی را انکار نکرد، بلکه نقش کشش جنسی را به یکی از چند کشش کاهش داد.

بدون تردید، تجارب زندگی یونگ بر نظریه وی تأثیر گذاشت. پیش از این یادآور شدیم که چگونه پذیرش نیروهای ذهن ناهشیارش علایق حرفه‌ای آینده او را پیش‌بینی کرد. تأثیر وقایع زندگی شخصی او نیز در نظریه‌اش نسبت به کشش جنسی نیرومند بود. عقده ادیپ در نظریه یونگ جایی نداشت زیرا آن به دوره کودکی‌اش مربوط نمی‌شد. او مادرش را زنی چاق و زشت توصیف می‌کرد و لذا هرگز نمی‌توانست پافشاری فروید را دایر بر اینکه هر پسر خردسالی نسبت به مادرش هوس جنسی دارد، درک کند.

یونگ برخلاف فروید هیچگونه ناامنی، بازداری، یا اضطراب درباره مسایل جنسی را در خود پرورش نداد و مانند فروید کوشش نکرد که فعالیت‌های جنسی‌اش را محدود کند. یونگ با بیماران و شاگردان زن روابط جنسی برقرار می‌کرد که بعضی از آنها تا سال‌ها ادامه داشت. «برای یونگ که نیازهای جنسی خود را آزادانه و به‌طور مکرر ارضا می‌کرد، امیال جنسی در انگیزش انسان کمترین نقش را داشت. برای فروید که به وسیله ناکامی‌ها و نگرانی‌های مشتاقانه درباره امیال عقیم مانده‌اش محصور بود، امیال جنسی نقش اصلی را داشت» (شولتز، 1990، ص. 148).

دومین تفاوت اساسی بین نظریه یونگ و فروید در جهت نیروهایی است که در شخصیت انسان تأثیر می‌گذارند. درحالی که فروید افراد را قربانی رویدادهای کودکی می‌دانست، یونگ معتقد بود که شخصیت ما به وسیله هدف‌ها، امیدها و اشتیاق‌های آینده و همچنین گذشته ما شکل می‌‌گیرد. یونگ اظهار داشت که رفتار ما کاملاً به وسیله تجارب 5 سال اول کودکی تعیین نمی‌شود بلکه در دوره بعدی زندگی نیز تغییر می‌کند.

سومین تفاوت بین یونگ و فروید این است که یونگ کوشش کرد تا ذهن ناهشیار را عمیق‌تر بکاود و بعد تازه‌ای به آن بیفزاید: یعنی تجارب ارثی نوع انسان و آنهایی که از اجداد حیوانی به انسان رسیده‌اند («ناهشیاری جمعی»).

ناهشیاری جمعی

یونگ برای ناهشیاری دو سطح قایل بود. ناهشیاری شخصی درست در زیر هشیاری قرار دارد. ناهشیاری شخصی شامل همه خاطره‌ها، تکانه‌ها، آرزوها، ادراکات ضعیف و سایر تجارب مربوط به زندگی فردی است که سرکوب یا فراموش شده‌اند. با وجود این، رویدادهای موجود در ناهشیاری شخصی را به آسانی می‌توان به خودآگاهی هشیار فرا خواند و این امر نشان می‌دهد که این سطح ناهشیاری خیلی عمیق نیست.

تجارب موجود در ناهشیاری شخصی به صورت عقده‌ها گروه‌بندی می‌شوند. اینها الگوهایی از هیجان‌ها، خاطره‌ها و آرزوهایی با موضوع‌های مشترک‌اند. عقده‌ها به صورت اشتغال ذهنی به اندیشه‌هایی مانند قدرت یا حقارت جلوه‌گر می‌شوند که بر رفتار آدمی تأثیر می‌گذارند. بدینسان، عقده در اصل شخصیت کوچکتری است که در داخل کل شخصیت شکل می‌گیرد.

 

در زیر ناهشیار شخصی عمیق‌ترین سطح روان یعنی ناهشیار جمعی جای دارد، که برای فرد ناشناخته است و تمامی تجارب نسل‌های پیشین ازجمله اجداد حیوانی ما را شامل می‌شود. ناهشیار جمعی شامل تجارب تکاملی جهان شمول است و پایه‌های شخصیت را تشکیل می‌دهد. او همه رفتارهای زمان حال را جهت می‌دهد و بنابراین قوی‌ترین نیروی شخصیت است. لازم به تذکر است که این تجارب تکاملی ناهشیارند. برخلاف تجارب موجود در ناهشیاری شخصی، تجارب تکاملی ناهشیار را به یاد نمی‌آوریم و تصوری از آنها نداریم. درحقیقت به هیچ‌وجه از آنها آگاه نیستیم.

کهن الگوها (آرکی تایپ‌ها)

گرایش‌های ارثی موجود در ناهشیاری جمعی که کهن الگو نامیده می‌شوند تعیین‌کننده‌های فطری تجربه روانی هستند که به فرد آمادگی می‌دهند تا رفتاری همانند آنچه که اجداد وی در موقعیت‌های مشابه از خود ظاهر می‌ساختند بروز دهد. کهن الگوها به صورت هیجان‌ها و سایر رویدادهای روانی تجربه می‌شوند و نوعاً با تجارب مهم انسان مانند تولد و مرگ، با مراحل خاصی از زندگی مثل نوجوانی و با واکنش در برابر خطرهای شدید پیوند دارند.

پژوهش گسترده یونگ درباره آثار اساطیری و هنری تمدن‌های گوناگون به کشف سمبل‌های (نمادهای) مشترک بین تمامی آنها منتهی شد و این واقعیت حتی در فرهنگ‌های کاملاً منزوی از نظر زمانی و مکانی که نفوذ فرهنگ‌های دیگر در آنها ناممکن بوده موجودند. او همچنین در رؤیاهای بیمارانش چیزهایی کشف کرد که به نظر وی ردهای مشخصی از همین نمادها بودند. همه این مواد مفهوم او درباره ناهشیار جمعی را تأیید می‌کردند.

از میان کهن الگوهایی که یونگ توصیف کرد ظاهراً چهار کهن الگو بیشتر از بقیه رخ داده‌اند: نقاب (پرسونا)، آنیما و آنیموس، سایه و خود.

نقاب چیزی است که ما در تماس با دیگران بر چهره می‌زنیم و ما را به گونه‌ای که می‌خواهیم در جامعه ظاهر شویم نشان می‌دهد. بدین‌ترتیب نقاب ممکن است با شخصیت واقعی ما مطابقت نکند. مفهوم نقاب ظاهراً شبیه به مفهوم جامعه شناختی ایفای نقش است، که در آن افراد در موقعیت‌های مختلف نقش خود را متناسب با انتظارات دیگران ایفا می‌کنند.

کهن الگوهای آنیما و آنیموس بدین‌معناست که هر شخصی برخی از ویژگی‌های جنس مخالف را از خود نشان می‌دهد. آنیما به معنای خصایص زنانگی در مردان و آنیموس بیانگر خصایص مردانگی در زنان است. همانند سایر کهن الگوها، اینها از گذشته دوره‌های ابتدایی انواع ناشی می‌شوند، که در آن زنان و مردان گرایش‌های رفتاری و هیجانی را از یکدیگر می‌آموخته‌اند.

کهن الگوی سایه (خود تاریکتر ما) بخش پست و حیوانی شخصیت است، میراث نژادی است که از شکل‌های پایین‌تر زندگی به ما رسیده است. سایه شامل تمامی امیال و فعالیت‌های غیراخلاقی، هوس‌آلود و منع شده است. یونگ نوشت که سایه ما را به انجام کارهایی وا می‌دارد که معمولاً انجام آنها را به خودمان اجازه نمی‌دهیم. پس از اقدام به اینگونه اعمال، معمولاً اصرار می‌ورزیم بر اینکه چیزی ما را به انجام این کار واداشت. یونگ ادعا می‌کرد که «آن چیز» بخش ابتدایی طبیعت ماست. اما سایه جنبه مثبت نیز دارد. سایه منبع برانگیختگی، آفرینندگی، بینش و هیجان عمیق است که همه اینها برای رشد کامل انسان ضروری‌اند.

یونگ " خود " را مهمترین کهن الگو می‌دانست. خود با ایجاد توازن بین همه جنبه‌های ناهشیار، برای تمامی ساختمان شخصیت وحدت و ثبات را فراهم می‌کند. بدینسان خود تلاش می‌کند که بخش‌های مختلف شخصیت را به یکپارچگی کامل برساند.

یونگ آن را به کشش یا نیرویی در جهت تحقق خود یا خودشکوفایی پیوند می‌داد. مرا یونگ از خودشکوفایی عبارت بود از توازن و رشد کامل یا کمال همه جنبه‌های شخصیت، یعنی کامل‌ترین رشد خود.

او عقیده داشت که خودشکوفایی تا پیش از میانسالی به وقوع نمی‌پویندد و این سال‌ها (بین 35 و 40) را سال‌های بحرانی رشد شخصیت می‌دانست، یعنی یک زمان طبیعی انتقال که در آن شخصیت دستخوش تغییرهای لازم و مفید می‌شود. این عقیده عنصر دیگری از نظریه یونگ را که به شرح‌حال شخصی او مربوط است، آشکار می‌سازد: میانسالی دوره‌ای از زندگی شخصی او بود که پس از حل بحران روان رنجوریش، به یکپارچگی شخصیت دست یافت. بدینسان، برخلاف زندگی و نظام فروید، برای یونگ مهمترین مرحله رشد شخصیت نه دوره کودکی، بلکه سن میانسالی، یعنی زمان بحران شخصی و حل آن بود.

درونگرایی و برونگرایی

مفاهیم درونگرایی و برونگرایی یونگ معروف است. در برونگرا لیبیدو (انرژی حیاتی) به خارج از خود و به سوی رویدادهای خارجی، اشخاص و موقعیت‌ها معطوف است. سنخ برونگرا به شدت زیر نفوذ نیروهای محیطی قرار دارد و در گستره وسیعی از موقعیت‌ها مردم‌آمیز و دارای اعتماد به نفس است. در درونگرا جریان لیبیدو به سوی درون است.

 

درونگرا بیشتر مآل‌اندیش و درون‌نگر و در برابر نفوذهای بیرونی مقاوم است، در ارتباط با اشخاص دیگر و جهان خارج اعتماد به نفس کمتری دارد و کمتر از برونگرا مردم‌آمیز است. این نگرش‌های متضاد تا اندازه‌ای در همه اشخاص وجود دارند اما معمولاً یکی بارزتر از دیگری است.

هیچکس به‌طور کامل درونگرا و برونگرا نیست. در هر لحظه معین نگرش غالب می‌تواند تحت نفوذ موقعیت قرار گیرد. به عنوان مثال، شخصی که طبیعتاً درونگراست ممکن است در موقعیتی که اساساً مورد علاقه اوست مردم‌آمیز و اجتماعی شود.

سنخ‌های روانشناختی

به نظر یونگ، تفاوت‌های شخصیتی همچنین از طریق کارکردهایی که برای روی کردن به دنیای عینی خارجی و دنیای ذهنی درونی به کار می‌بندیم جلوه‌گر می‌شوند. این کارکردها شامل تفکر، احساس درونی، احساس بیرونی و شهود است. تفکر یک فرآیند مفهومی است که معنا و شناخت را فراهم می‌کند؛ احساس درونی یک فرآیند ذهنی وزن دادن و ارزشگذاری است. احساس بیرونی ادراک هشیارانه اشیاء مادی است و شهود شامل ادراک به شیوه ناهشیارانه است.

به نظر یونگ تفکر و احساس درونی شیوه‌های منطقی پاسخ دادن به محیط‌اند، زیرا آنها مستلزم استدلال و قضاوت‌اند. احساس بیرونی و شهود غیرمنطقی‌اند زیرا به دنیای محرک محسوس و خاص وابسته‌اند و مستلزم به کار بستن استدلال نیستند. از هر جفت از این کارکردها تنها یک شیوه می‌تواند در یک زمان معین غالب باشد. این غلبه کارکردی می‌تواند با غلبه برونگرایی و درونگرایی ترکیب شود هشت سنخ روانشناختی را به وجود آورد (برای مثال، سنخ برونگرای فکری یا سنخ درونگرای شهودی).

آزمون تداعی کلمه‌ها

پس از آنکه یکی از همکاران یونگ او را از آزمایش‌های تداعی ویلهلم وونت آگاه ساخت، وی آزمون تداعی کلمه‌ها را تدوین کرد. در روش تداعی کلمه‌های یونگ، فهرستی از کلمه‌ها یکی پس از دیگری برای بیمار خوانده می‌شود و او به هر کلمه با نخستین کلمه‌ای که پس از شنیدن آن به ذهنش می‌آید پاسخ می‌دهد. یونگ زمان لازم برای پاسخ دادن به هر کلمه و نیز تغییرات در تنفس و هدایت برقی پوست را اندازه می‌گرفت. به نظر وی همه اینها شواهدی از واکنش‌های هیجانی بودند. اگر یک کلمه معین موجب طولانی شدن زمان پاسخ، بی‌نظمی در تنفس و تغییر در هدایت برقی پوست می‌شد، یونگ آن را به وجود یک مسأله هیجانی ناهشیار وابسته به کلمه محرک یا پاسخ قیاس می‌کرد.

یونگ همچنین آزمون تداعی کلمه‌ها را به عنوان وسیله‌ای برای کشف جرایم به کار برد و دو بار کسانی را که مرتکب دزدی شده بودند شناسایی کرد. سال‌ها پژوهشگران بر این باور بودند که یونگ نخستین کسی بود که این روش را برای کشف جرم به کار برد، اما داده‌های جدید تاریخی نشان داده است که ماکس ورتایمر روانشناس گشتالتی چند هفته قبل از یونگ یافته‌های مشابهی را منتشر کرده بود (ورتایمر، کینگ، پکلر، رنی و شاف، 1992).

اظهارنظر

اندیشه‌های یونگ در زمینه‌های گوناگونی مانند مذهب، تاریخ‌، هنر و ادبیات تأثیر گذاشت. بسیاری از مورخان، دانشمندان علوم دینی و نویسندگان از او به عنوان منبع الهام قدردانی کرده‌اند. با وجود این، روانشناسی علمی از بسیاری جهات روانشناسی تحلیلی را نادیده گرفته است. بسیاری از کتاب‌های یونگ تا سال‌های دهه 1960 به انگلیسی ترجمه نشده بودند و سبک نسبتاً پیچیده نوشته‌هایش فهم آنها را دشوار می‌سازد. «یونگ مانند فروید هرگز مطالبی از نوع مقدمه یا زمینه‌یابی ننوشت. هیچ کتابی منتشر نکرده است که در آن آثار متعددش به صورت مجموعه‌ای واحد و یکپارچه نوشته شده باشد. گرچه مطالب را به تفصیل می‌نوشت، درواقع به گونه تکان‌دهنده‌ای تمایل داشت که آنها را غیر نظامدار بنویسد» (کافمن، 1992، صص. 292ـ291).

بی‌توجهی یونگ به روش‌های سنتی علمی، مخالفت روانشناسانی را که جهت‌گیری آزمایشی دارند موجب شده است و بر این روانشناسان نوشته‌های عرفانی و توأم با تعصب مذهبی یونگ حتی کمتر از آثار فروید جاذبه دارد. انتقادهای مطرح شده درباره شواهدی که فروید بر آنها تکیه می‌کرد در مورد کارهای یونگ نیز صدق می‌کند. او نیز به جای پژوهش آزمایشگاهی کنترل شده بر مشاهده و تفسیر بالینی تکیه داشت.

اما دیدگاه‌های یونگ درباره سنخ‌های روانشناختی پژوهش‌های چشمگیری را موجب شده است. تدوین شاخص سنخ مایرز ـ بریگز، آزمون شخصیتی که در سال‌های دهه 1920 توسط کتارین بریگز و ایزابل بریگز ساخته شد، از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. آن به صورت یکی از آزمون‌های شخصیت پر مصرف درآمده است و برای هدف‌های پژوهشی و کاربردی، به ویژه برای استخدام و مشاوره کارکنان، مورد استفاده قرار می‌‌گیرد (ساندرز، 1991، وینک، 1993).

کارهای یونگ همچنین الهام‌بخش آزمون شخصیتی معروف دیگری شد که نگرش‌های درونگرایی و برونگرایی را اندازه‌گیری می‌کند. این آزمون که پرسشنامه شخصیتی ماودسلی نامیده می‌شود، توسط هنس آیزنگ، روانشناس انگلیسی تدوین شد. پژوهش‌هایی که در آنها از این آزمون‌ها استفاده شده است برخی شواهد تجربی را در تأیید اندیشه‌های یونگ فراهم ساخته و نشان داده است که دست‌کم بعضی از اندیشه‌های وی را می‌توان با روش آزمایشی مطالعه کرد. اما همانند کارهای فروید، بیشتر جنبه‌های این نظریه مانند عقده‌ها، ناهشیاری جمعی و کهن الگوها، در برابر تلاش‌هایی که برای اعتباریابی علمی آنها صورت گرفته است نافرجام مانده‌اند.

آزمون تداعی کلمه‌ها به صورت یک روش معیار فرافکنی درآمده و عامل برانگیزاننده تدوین آزمون لکه‌های جوهر رورشاخ بوده است. مفهوم خودشکوفایی، کارهای آبراهام مزلو و روانشناسان انسانگرا را در پروراندن این موضوع پیش‌بینی کرده است.

پیشنهاد یونگ دایر بر اینکه میانسالی زمان بحرانی تغییر شخصیت است مورد پذیرش مزلو و اریک اریکسون قرار گرفته و به نحو گسترده‌ای در نظریه‌های معاصر روانشناسی شخصیت پذیرفته شده است.

برخلاف این خدمت‌ها، بیشتر کارهای یونگ در روانشناسی مورد پذیرش قرار نگرفته‌اند. اندیشه‌های او در سال‌های دهه 1970 و 1980 به دلیل محتوای اسطوره‌ای با استقبال همگان روبه‌رو شد.

خودپنداره و منبع کنترل

به نظر می آید خود پندارۀ افراد نیز به الگوهای اسنادی و منبع کنترل آنها وابسته باشد. برخی افراد، گرایش دارند تا موفقیت هایشان را بیشتر به خودشان نسبت دهند تا به عوامل متعدد دیگری که احتمالا موجب آن موفقیت ها بوده اند؛ یعنی آنها مایلند به طور کلی تری تصور کنند که خصوصیات مثبت آنها تحت کنترل شخصی خودشان است، زیرا این امر خود پندارۀ مثبت آنها را تقویت می کند (گوهری، 1377).

بل گردلر (1986 به نقل از سیف، 1371) بر این باور است که آنهایی که خودشان را افرادی موفق می پندارند، احتمالا شکست را به یک علت بی ثبات بیرونی، مثل بیماری، حالت روحی یا بخت و اقبال نسبت می دهند و از این طریق خود پندارۀ مثبت خود را حفظ می کنند؛ اما افرادی که خود پندارۀ ضعیفی برای موفق شدن دارند، انتظار کمی برای موفقیت در آینده احساس می کنند که می توانند تکلیفی را به انجام برسانند.

دانش آموزانی که معتقدند می توانند عملکرد و پیامدها را کنترل کنند، از نظام خود کنترلی معینی بر خوردارند و بنابراین موفقیت های خودشان را به عوامل درونی (تلاش یا توانایی) و شکست هایشان را به عوامل بیرونی (دشواری یا شانس) نسبت می دهند.

بر عکس، دانش آموزانی که موفقیت هایشان را به عوامل بیرونی غیر قابل کنترل و شکست هایشان را به عوامل درونی قابل کنترل نسبت می دهند، غالباً خود پندارۀ منفی یا ضعیفی دارند و در نتیجه، چون خودشان را فاقد توانایی و موفقیت می بینند غالباً تلاش نمی کنند و در انتظار شکست هستند.

 نقل از : http://jafarhashemlou.blogfa.com

نظریه یادگیری اجتماعی راتر

همانند بندورا، راتر برای تعیین رفتار، هم به تقویت بیرونی و هم به فرآیندهای شناختی درونی توجه دارد.

دو فرض اساسی نظریه راتر عبارتند از:

1) شخصیت آموخته می شود

2) شخصیت به سوی هدف های خاصی برانگیخته می شود.

آن رفتارهایی که ما را به هدف های پیش بینی شده مان نزدیکتر می کنند، قوی تر از رفتارهای دیگر تقویت خواهند شد (شولتز،شولتز، 1998 ،ترجمه سید محمدی 1378).

راتر برای اینکه کارکرد شخصیت را شرح دهد، چهار مفهوم اساسی را معرفی کرده:

1- توان رفتار

2- ارزش تقویت

3- انتظار

4- موقعیت روانی

این مفاهیم به صورت زیر به هم مربوط می شوند: وقوع توان رفتار در هر موقعیت بخصوص، حاصل انتظار منجرشدن آن رفتار به تقویتی خاص در آن موقعیت و ارزش آن تقویت است.

راتر معتقد است که رفتار را فقط از شناخت موقعیت روانی می توان درک کرد، نه از آنچه برخی نظریه پردازان شخصیت هستۀ شخصیت می خوانند. در رویکرد هسته ای ، پیش بینی رفتار بر پایه فرض عناصر ثابت و دائمی شخصیت، چون انگیزه ها و صفات قرار دارد. از شخصی که دارای صفات خاصی است عموماً انتظار می رود که بدون توجه به موقعیت بیرونی به شیوه خاصی رفتار کند.

راتر می گوید رفتار شخص در اثر ادراک او از هر موقعیت تغییر خواهد کرد. او نه تنها از نظریه پردازان هسته ای که صرفاً بر متغیرهای درونی تمرکز می کنند، بلکه از رفتار گرایان افراطی که تنها بر متغیرهای بیرونی تمرکز داشتند، انتقاد کرده است و معتقد است انگیزش عمده ما در زندگی، به حداکثر رساندن تقویت مثبت و به حداقل رساندن تنبیه در تمام موقعیتها است. راتر دراین باره بر تعامل بین عوامل تعیین کننده درونی و بیرونی رفتار تمرکز می کند. زمانی که ما شرایط بیرونی را توصیف می کنیم با تقویت کننده ها سروکارداریم، وقتی که از شرایط شناختی درونی حرف می زنیم به نیازها اشاره می کنیم.

طبق نظر راتر، نیازهای روانی ما آموخته می شوند. این نیازها از تجربیات پیوند یافته با ارضای نیازهای فیزیولوژیکی ناشی می شوند. نیازهای آموخته شده نیز منشاء اجتماعی دارند، زیرا آنها به افراد دیگر وابسته اند. راتر برای اینکه تفاوتهای شخصیت موجود در عقاید ما نسبت به منبع تقویت مان را تبیین کند، مفهوم منبع کنترل را معرفی کرد که شکلی از انتظار تعمیم یافته است.

منبع کنترل ما تأثیر زیادی بر رفتارمان دارد، که قبلا در قسمت مفهوم منبع کنترل به طور کامل بیان شد. در اینجا الزم به ذکر است که بین مفهوم کارآیی شخصی بندورا و مفهوم منبع کنترل راتر شباهت هایی وجود دارد، هر دوی آنها به اداراک یا عقیده ما درباره درجه کنترلی که بر رویدادهای زندگی و تلاش هایمان داریم، می پردازند. تفاوت عمده بین این دو مفهوم این است که منبع کنترل می تواند به بسیاری از موقعیت های موجود در زندگی تعمیم یابد، در حالی که کارآیی شخصی صرفاً به موقعیتی خاص محدود می شود (شولتز، 1998 ،ترجمه سید محمدی، 1378).

 نقل از : http://jafarhashemlou.blogfa.com

روانشناسی شخصیت چیست ؟

در این شاخه از روان شناسی ابعاد مختلف شخصیت، جنبه های ادراكی، هیجانی، ارادی و بدنی افراد و چگونگی سازگاری فرد با محیط مورد مطالعه قرار می گیرد.

تعاریف مختلفی از شخصیت ارائه شده است که هر یک بر وجهی از شخصیت تأکید کرده‌اند. هیلگارد شخصیت را «الگوهای رفتار و شیوه‌های تفکر که نحوه سازگاری شخص را با محیط تعیین می‌کند» تعریف کرده است در حالی که برخی دیگر «شخصیت» را به ویژگیهای «پایدار فرد» نسبت داده و آن را بصورت «مجموعه ویژگیهایی که با ثبات و پایداری داشتن مشخص هستند و باعث پیش بینی رفتار فرد می‌شوند» تعریف می‌کنند.شخصیت (Personality) از ریشه لاتین (Persona) که به معنی «نقاب و ماسک» است گرفته شده است و اشاره به ماسک و نقابی دارد که بازیگران یونان و روم قدیم بر چهره می‌گذاشتند و این تعبیر تلویحا به این موضوع اشاره دارد که «شخصیت هر فرد ماسکی است که او بر چهره خود می‌زند تا وجه تمایز (تفاوت) او از دیگران باشد». شخصیت به همه خصلتها و ویژگیهایی اطلاق می‌شود که معرف رفتار یک شخص است، از جمله می‌توان این خصلتها را شامل اندیشه ، احساسات ، ادراک شخص از خود ، وجهه نظرها ، طرز فکر و بسیاری عادات دانست. اصطلاح ویژگی شخصیتی به جنبه خاصی از کل شخصیت آدمی اطلاق می‌شود.

   نظری اجمالی به تعاریف شخصیت، نشان می‌دهد که تمام معانی شخصیت را نمی‌توان در یک نظریه خاص یافت. برای مثال کارل راجرز شخصیت را یک خویشتن سازمان یافته دایمی می‌دانست که محور تمام تجربه‌های وجودی بود. یا گوردن آلپورت شخصیت را مجموعه عوامل درونی که تمام فعالیت‌های فردی را جهت می‌دهد تلقی کرده است. واتسن شخصیت را مجموعه سازمان یافته‌ای از عادات می‌پنداشت و زیگموند فروید، عقیده داشت که شخصیت از نهاد(ID)، خود(Ego) و فراخود(Super ego) ساخته شده است.

تاریخچه مطالعه روان‌شناسی شخصیت

  کوشش دانشمندان برای توصیف و طبقه‌بندی منش آدمی را می‌توان در یونان باستان ردیابی کرد. در عهد باستان، تفاوت افراد را از نظر خلق و مزاج به غلبه یکی از مزاج‌های چهارگانه(خون، صفرای سیاه، بلغم و صفرای زرد) نسبت می‌دادند و بر این اساس، افراد را به چهار سنخ یا تیپ شخصیتی: دموی ‌مزاج، سوداوی ‌مزاج(مالیخولیایی)، بلغمی‌ مزاج و صفراوی ‌مزاج طبقه‌بندی می‌کردند. بدین ترتیب، ضمن این‌که افراد به سنخ‌های مختلف شخصیتی طبقه‌بندی می‌شدند علت تفاوت‌های فردی نیز توجیه می‌شد. این نظریه تا قرن 19 هم‌چنان دوام یافت.

  نظریه‌های شخصیت، طی دوران شکل‌گیری خود مانند هر پدیده دیگری تحت تاثیر عوامل مختلف تاریخی قرار گرفته‌اند. از آن میان، چهار عامل نقش موثری داشته‌اند که عبارتند از: پیشرفت طب بالینی اروپا، روش‌های روان‌سنجی، روان‌شناسی رفتارگرایی و روان‌شناسی گشتالت. علاوه بر این عوامل تاریخی، عوامل معاصر موجود نیز در روان‌شناسی شخصیت تاثیر گذاشته‌اند. از جمله این عوامل می‌توان از پیدایش یا تکامل رشته‌هایی مانند روان‌شناسی میان‌فرهنگی، فرایندهای شناختی، روان‌شناسی در پهنه زندگی(تمام مدت عمر) و انگیزش نام برد.

    روان‌شناسان شخصیت برای مطالعه و تحقیق، از چهار نوع داده استفاده می‌کنند که عبارتند از: داده‌های مربوط به سوابق زندگی فرد، داده‌های جمع‌آوری شده توسط مشاهده‌گر، داده‌های حاصل از آزمون‌ها و داده‌های حاصل از گزارش‌های شخصی. هر یک از روان‌شناسان، نوعی از این داده‌ها را ترجیح می‌دهند. اما همه آن‌ها در مورد فایده بالقوه هر یک از انواع چهارگانه داده‌ها تردیدی ندارند.

مباحث روانشناسی شخصیت

شخصيت

عدهء كمي از مردم را مي بينيم كه از وضع خود كاملا راضي اند، بيشتر افراد معتقدند كه از ويژگيهاي مرموزيكه براي موفقيت اجتماعي لازم اند، برخوردار نيستند. در بين اين ويژه گيهاي مطلوب صفتي است كه آن را معمولا ((شخصيت)) مينامند.در نظر روانشناسان، معناي كلمهء شخصيت فراتر از صفت جذابيت است كه ما را وادار ميكند در مورد دارندهء آن بگوييم كه (( فردي با شخصيت است.))

شخصيت يك فرد از تمام صفات او تشكيل يافته است.                                               

از انواع صفت نام ميبريم

انواع صفت: ثابت قدمي، عجله، معاشرتي بودن، ميهن دوستي، مانند صفات ديگر كه علاقهء انسان را بيان ميكند مثل: زيبايي شناسي، ورزش دوستي و غيره. از جملهء صفات مهم خُلق و خو را ميتوان نام گرفت. اين صفات شامل ويژه گيهاي مثل : خوش بيني و بد بيني، زودرنجي و تُرشرويي، تحريك پذيري و ملايمت است.

 در مورد صفات شخصيتي

در بارهء صفات شخصيتي، دو بُعد از شخصيت را روانشناسان مد نظر ميگيرند كه يكي، ( برون گرايي ٍExtraversion ) و ديگري ( درون گرايي Intraversion  ) ميباشد. از سالهاست كه هيچ بُعدي از شخصيت به اندازهء بُعديكه به وسيلهء اين دو كلمه بيان ميشود، جلب توجه نكرده است.

روانشناس مشهور آلماني بنام كارل گوستاف يونگ ( Carl Gustav Jung) برون گرايي و درون گرايي را چنين تعريف ميكند :

برون گرا ، شخصي است كه بيشتر به اشيا و اشخاص جهان بيرون علاقمند است، و درون گرا، شخصي است كه بيشتر به افكار و احساسات خود علاقه دارد. برون گرا در زمان حال زندگي ميكند، به دارايي و موفقيت خود ارزش قايل است ، ولي درون گرا در آينده زندگي ميكند و به ملاكها و عقايد خود ارج مي نهد. برون گرا به جهان محسوس و قابل لمس علاقمند است، در حاليكه درون گرا به نيروهاي زير بنايي و قوا نين طبيعت علاقه دارد. برون گرا اهل عمل است، داراي عقل متعارف و درون گرا اهل تخيل و ادراك شهودي است. برون گرا مايل به عمل است و به آساني تصميم ميگيرد، در حاليكه درون گرا تحليل و طرح را ترجيح ميدهد و پيش از تصميم گيري ترديد نشان ميدهد.

اما روانشناسان عيني گرا به اين معتقدند كه برون گرايي و درون گرايي بطور واقعي بيان كنندهء يك صفت نيست، بلكه سه صفت را معيار قرار ميدهند:

1 ـ ميل به تفكر در برابر ميل به عمل

2 ـ ميل به تنهايي در برابر ميل به جامعه

3 ـ آماده گي براي استقبال از خطر در برابر راضي بودن به وضع موجود

خلاصه، شخصيت عبارت است از تركيب پيچيده اي از نيرو هاي دروني كه شيوه اي را قالب ريزي ميكند تا فرد به آن شيوهء آن نوع شخص بودن را كه هست، ادامه بدهد.

شخصيت، نظام آرزو ها و مقاصدي است كه شيوهء شخصي فرد را در مورد سازگاري با محيط خود تشكيل ميدهد. انگيزه ها، كليد هايي هستند كه در را به روي شناخت كاملتر ساخت و كار كرد شخصيت و همچنين رشد خلق و خوي هيجاني باز ميكنند. شخصيت، فكتور هايي هستند كه در رفتار و خاطر انسان رول بازي ميكنند و تا دير زمان باقي ميمانند.

بميان آمدن شخصيت

عوامل جنيتكي و وراثت و تعليم و تربيهء ماحول و اجتماع ايكه انسان در آن بزرگ ميشود، رول مهم و بارز را در بوجود آمدن شخصيت او بازي ميكنند. بعضي خواص و صفت هاي شخصيت در جريان انكشاف قابل تغير مي باشند.

شخصيت را ميتوان تست و آزمايش نمود. ذريعهء تست و آزمايش فكتور هاي روشن ميشوند كه شخصيت انسان را معرفي ميكنند.

شخصيت از ديدگاه فرويد

فرويد روانشناس معروف معتقد بود كه طفوليت و تجربه هاييكه انسان در طفوليت انجام ميدهد بالاي شخصيت او رول مهم را بازي ميكنند و اثر ميگذارند. مراحلي را كه اطفال ميبايست در طفوليت بشكل سالم طي نمايند و اين عمل صورت نميگيرد، مثلا : فعاليت هاي ( اورال )  بازي هاي كودكانه ايكه در آن اطفال اشيا را بدهن ميبرند و يا با سينه و پستان مادر بازي ميكنند و همچنان فعاليت هاي ( انال ) كه آشنايي با بدن ودانستن  رفع حاجت وآميزش با محيط زيست است،  واز اين قبيل مسايل . فرويد ميگويد كه اگر اين فعاليت ها در دوران كودكي بشكل درست عملي نشوند، انسان در بزرگسالي دوچار مشكلاتي ميشود كه بالاي شخصيت او اثر ميگذارد. از ديدگاه فرويد دورهء طفوليت بسيار مهم است.

ديد روانشناسي مدرن علمي امروز

روانشناسي مدرن علمي امروز معتقد است كه شخصيت عوامل جنيتيكي دارد و تربيهء فاميل و جامعه رول مهم را در ساختن شخصيت بازي ميكند.

پسوشوتيراپي  (  ( Psychotherapie

در مورد تغير شخصيت و اوصاف آن رول دارد، اما صد در صد صدق نميكند.

در قسمت تيراپي عمل چنين است كه در ابتدا شخص تمام سرگذشت هاي دورهء طفوليت را با اتفاقات آن به روانشناس حكايت ميكند. روانشناس از خلال صحبت ها و حكايات شخص تمام نكات مهم و عمده را كه اين شخص در دورهء كودكي از دست داده است و فقدان اين نكات بالاي شخصيت شخص اثر گذاشته، يادداشت كرده مطابق آن به تداوي و تيراپي ميپردازد.

نظر مكتب هاي ديگر روانشناسي در اين باره

روانشناسي مدرن امروزي به اين نظر است كه هرگاه در شخصيت نواقصي كشف ميشود، بجاي اينكه به دورهء طفوليت مراجعه شود بايد همان نكته زير تداوي و تيراپي قرار بگيرد. بطور مثال شخصي از يك حيوان ترس دارد. در اين صورت اول عكس اين حيوان را براي شخص نشان داده، در مورد آن چند كلمه راجع به  خصوصيات آن حرف زده ميشود، بعدا در صورت امكان مردهء همان حيوان را برايش نشان ميدهند تا اين شخص با خاطر آرام كه حيوان مرده است، او را از نزديك تماشاه كند، بعدا زندهء همان حيوان را در داخل يك شيشه گذاشته جلو روي شخص قرار ميدهند و در قدم بعدي حيوان را از شيشه خارج ساخته نزديك شخص ميگذارند و با ا لاخره تا اينكه اين حيوان را روي دست اين شخص ميگذارند و به اين شكل ترس او را از بين ميبرند.

يك روانشناس خوب از خلال صحبت با شخص طرف بخوبي درك ميكند كه چه كمبوديها در شخصيت طرف مقابل وجود دارد.

شكل گيري شخصيت جوان

دوره نوجوانى و جوانى، مرحله‏اى حساس از شكل‏گيرى شخصيت انسان‏است كه شناخت ويژگيهاى آن و توجه به عواملى كه در شكل دادن به‏ساختار شخصيتى جوان نقش اساسى دارد از نيازهاى مقدماتى ولى ضرورى‏جوانان و اولياء تربيت و مربيان پرورشى به شمار مى‏رود. ضرورت اين امرتجربه‏اى است ملموس و مشهود براى همه آنانى كه با عنايت‏به اين مهم،دوره جوانى را سپرى كرده و به مراحل بعدى رسيده‏اند. چه اينكه دررهنمودهاى دينى نيز با اهتمام ويژه‏اى به اين مرحله نگريسته شده و تلاش‏شده است اذهان متوجه اهميت آن گردد. پرواضح است كه شكل‏گيرى‏ساختار شخصيت آدمى از نخستين روزهاى زندگى و حتى پيش از آن آغازمى‏شود و اين امر تا آخرين لحظات حيات ادامه مى‏يابد اما سالهاى نخستين‏زندگى بويژه دوره نوجوانى و جوانى كه علاوه بر ويژگيهاى روحى و جسمى‏اين دوره، گام نهادن در جامعه و قرار گرفتن در روابط و مناسبات اجتماعى‏نيز به صورتى بسيار شاخص در ساختار روحى و شخصيتى و منش انسانى فردتاثير مى‏گذارد را نمى‏توان به اميد سالهاى بعد رها كرد. جوان با احساس‏شخصيت مستقل همزمان با حضور در جامعه و شكل دادن به روابط‏اجتماعى خود، مرحله‏اى بسيار حساس از حيات انسانى خويش را تجربه‏مى‏كند و آغاز اين تجربه اگر با آموزشها و آگاهيهاى لازم و واقع‏بينى وخردورزى كافى همراه نباشد آفتها و خطرهايى را در پى دارد كه چه بسامسير زندگى او را كاملا دگرگون مى‏سازد و تجربه‏هاى تلخى را بر جاى‏مى‏گذارد. مسؤوليت دست‏اندركاران آموزشى و اولياء تربيتى نسبت‏به مقطع‏سنين جوانى بسيار سنگين، حساس و باظرافت است. اين مسؤوليت را تنهامى‏توان با آميزه‏اى از جامع‏نگرى، حسن تدبير، بردبارى، دلسوزى، آگاهى‏كافى، و همفكرى به انجام رساند. هر گونه شتابزدگى، يكسويه‏نگرى، افراط،سهل‏انگارى و برخوردهاى ناشيانه مى‏تواند آثار نامطلوب و گاه‏جبران‏ناپذيرى را بر جاى گذارد.

شناخت نقاط عطف در زندگى و شخصيت و ساختار روحى جوان،نيازها، عوامل تاثيرگذار، موانع بازدارنده، و آگاهى از شاخصهاى رشد و كمال‏در جوان و نوجوان، ضرورتى است كه هم جوانان در شكل‏دهى حيح‏شخصيت‏خويش، سخت نيازمند آنند و هم اولياء و مربيان تربيتى و آموزشى‏و نيز مراكز و محافلى كه مساله جوان در حوزه مسؤوليت آنان مى‏گنجد.

ويژگيهاي شخصيتي درونگرا


1- علاقه مند به احساسات و افكار خودشان. نياز به داشتن قلمرو شخصي. كـم حرف، ساكت و متفكر.
2- دوستان زيادي ندارد. در ارتباط برقرار كردن با افراد جديد مشـكل دارد. عـلاقـه مـند به سكوت و تمركز. از ديد و بازديد هاي غير منتظره و ناگهاني بيزار است.
3- كارايي وي در تنهايي بيشتر است. بـزرگترين وحشت وي آن اسـت كـه در يـك جــمع شلوغ قرار گيريد. ترس از آنكه فرديت خود را از دست بدهد. از فـعالـيتهاي انفرادي انرژي ميگيرد.
4- در بيـن انـبـوه مـردم بودن آنها را خسته مي كنـد. بـيشتـر از دسـت كـرده خـودشـان خشمگين ميگردند تا ديگران. معمولا كمرو هستند. دركشان مشكل است. اهـل ايــده و عقايد نو.
5- شـخصيتي مـتمايز در خلوت خود و در حضور ديگران دارند. مشـتـاق و احسـاسـاتـي مي باشند. معمولا احساساتشان را بيان نميكنند. در جـمع نا آشنا ساكت اما در جمع دوستان خود راحت مي بـاشنـد. تـمركزشان قوي است. براي تصميم گيري به زمان نياز دارند. پيش از حرف زدن مي انديشند.
6- از در ميان گذاشتن اطلاعات شخصي خود با ديگران ممانعت ميكند. مايل به رويكــرد آهسته اما دقيق مي بـاشد. بـا مشـاهـده درس مي آموزد (عـبــرت از ديگران) و پس از آموختن روش زندگي، زندگي خود را آغاز ميكند.
7- 25 الي 40 درصد از جمعيت را تشكيل ميدهند.
اين خصوصيات هيچ ارتباطي با کمرویی درونگرايان ندارد ممــكن است آنها خيلي هم با اعتماد بنفس باشند. %65 نوابغ را درونگرايان تشكيل ميدهند.
افراد را از لـحاظ آنكه چگونه اطلاعات كسب ميــكنند به دو گروه حسگر و الهام گر ميتوان تقسيم كرد:
حس گرها
تــمركز بر دنـيـاي فـيــزيكي، با حواس پنجگانه خود زندگي مي كنـنـد، شـواهــد عيني و محسوس را مي بينند، علاقـــمند به آن چه كه هست، واقع بين، عملگرا، درك جزئيات، تنها بديهيات و مشهودات را ميبيند، در زمان حال زندگي ميكند، نياز به دانستن حقايق و شواهـد دارد، سـاده و مــحافظـه كار و سنتگرا، لذات فيزيكي را بيشتر دوست دارد، بـا اعتماد بنفس، جاي جنگل درختان را مي بيند، معمولا بانكدار، پليس، ورزشكار، جراح و خلبانان جزو اين گروه ميباشند. علاقه مند به درك جزئيات.
الهام گرها
تمركز بر جهان معنوي و ذهني، از حس ششم، نداي درون و حدس و گـمـان اسـتـفـاده ميكنند، انتزاعي، علاقــمند به آنچه كه مي تواند وجود داشته باشد، آرمانگرا، خيالباف، علاقه مند به درك مفاهيم و كليات، ماوراء امور را مي نـگرد، از قياس، استعاره و تشبيه استفاده مي كند، بيشتر در گذشته و آينده سير مي كـند، تئوريسين و متفكر، اصـيل و پيچيده، علاقمند بـه چيزهاي جديد و غير متعارف،شكاك. هنرمندان، دانشمند، شاعران و فيلسوفان جزو اين گروه ميباشند. جاي درختان جنگل را ميبيند.
اكـنـون مـي تـوان افـراد را از لــحـاظ شـيوه تصـميـم گـيـريشان بـه دو گروه انـديشـه ورز و احساسي تقسيم بندي كرد:
انديشه ورزان
به واقعيت ارزش مي نهد، در تصميم گيري از منطق استفاده ميـكند، علاقمند به اهداف و ايده ها، متوجه استدلال غلط ديگران مي شود، پيروي از ذهن عقلگرا، صـادق در بيان افكارشان، نسبت به ديگران سختگير، رفتارشان با ديگران عدالت آميز است، معمولا به آنها برچسب سنگدل و بي احساس ميزنند، حرفهاي ديگران را بدل نمي گيرند، عينـي، منتقد، جو رسمي و مبتني بر منطق را ترجيح ميدهنـد، بــي احساس، ارزيابي ديگران برمبناي قوه دركشان ميباشد، مهندسان، دانشمندان و مديران جزو اين گروه ميباشند.
احساسي ها
ارزش نهادن به هارموني، در تصـمـيم گـيري خـود از احسـاسـات فـردي خـود اسـتـفـاده ميكنند، هنگامي كه ديگران احتياج به كمك و پشتيباني دارند متوجه آن مي گـردنــد، با قلب رئوف و احساساتي خود زندگي ميكنند، معـمولا حقيقت را پنهان ميكند تا شخص مقابل خود را آزرده خاطر نكنند، مهربان با ديگران، رحيم و بـخشـنــده نسبت به ديگران، به آنها برچسب احساساتي و ضعيف و سست ميزنند، حرفهاي ديگران را بدل ميگيرنـد، ذهني، همدل و دلسوز، جو دوستانه و گرم را ترجيح مي دهـنـد، نـازك نارنجي، ارزيابي ديـگران بر مبناي اخلاقيات، علاقمند به ديگران و احساساتشان. پـرستـاران، مـعـلـمـان، هنرمندان و كشيشها در اين گروه قرار دارند.
حال مـي توان افراد را از لحاظ آنكه زندگي خود را چگونه ميگذرانند و نحوه نگرش آنها به زندگي به دو گروه انتخابگر وسبكباران تقسيم بندي كرد:
انتخابگران
مصمم، سريع تصميم ميگيرند، زندگي را استوار و قابل كنترل مي كـنـنـد، پروژه ها را به سادگي به اتمام مي رسـانـد، سـازمـان يـافـته و منظم، جدي، قابل پيشبيني، از زمان بنديها و جداول زماني بعنوان راهنما سود مي برد، از امور غير مترقبـه بــيزار مي باشد، سخت كوش، تـمايـل دارد كـارها را هر چه زودتر بـه پـايـان بـرسـانـد، وظيـفـه شـنــاس و مسئوليت پذير است، ميتواند خيلي كوته فكر نيز باشد.
سبكباران
پيش از تصميم گيري ابتدا به شرايط خو گرفته و اطلاعات گرداوري مي كـنـد، زنـدگــي را انعطاف پذير و بدون تنش سپري مي كند، ترجيح ميدهد پــروژه را آغاز كند اما معمولا آن را به اتمام نمي رساند، در هم ريخته و بي نظم، بي خيال، هر كـاري پيـش بيايد انجام ميدهد، با فراغت خاطر كامل كارها را به انجام ميرساند، از اتـفاقات غافلگير كننده و غير منتظره لذت ميبرد، دمدمي مزاج است، پشت گوش انداز، بيش از حد روشنفكر اسـت، بي مسئوليت و وظيفه نشناس، غير قابل پيش بيني، از قـوانـيـن بـيزار و خواهان آزادي است.